۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه

هندیِ نهی

یک: هر دو متوقف شدیم...فکر می کنم حق تقدم با منه...مرد جوون توی ماشینش خونسرد و آروم نشسته در حالی که من به سختی می تونم موتور رو کنترل کنم...با صدای بلند ازش می پرسم می تونم رد بشم..سرش رو طوری حرکت میده که فکر می کنم معنی اش میشه آره...تا گاز موتور رو می گیرم، اون هم حرکت می کنه و چیزی نمونده که با سر پرت بشم روی کاپوت ماشین(البته این اتفاق برای هفته اول موتوسواری بود)...اعصابم خورد شده بود..تمام طول راه تا کالج بهش فحش دادم...وقتی از همکلاسی های هندی، معنی حرکت سر مرد جوون رو می پرسم، میگن یعنی نه!!!


دو: دو روز بود که آب مجتمع قطع شده بود ...کلافه توی آسانسور از طریق یکی از همسایه ها فهمیدم که سه روز آب نداریم به دلیل تعمیرات( در هند برای آب هیچ هزینه ای پرداخت نمیشه) و از قبل هم به همه اعلام شده بود...این مجتمع حداقل شش تا نگهبان داره برای هشت تا بلوک که هر بلوک یازده طبقه و هر طبقه چهار واحد داره...این نگهبان ها به همه ساکنان اینجا در این موارد خبر میدن جز من، اون هم فقط به این دلیل که هندی نمی فهمم و اونها هم انگلیسی نمی فهمند...به همین دلیل خیال خودشون رو راحت کردند و هیچ وقت در جریان هیچ چیزی قرار نمی گیرم...

سه: جز خیابونهای اصلی و مجتمع های ساختمانی، تابلوی بقیه کوچه ها و خیابونها فقط به زبان مراتی است...مراتی یعنی زبان مردم این منطقه از هندوستان، که با زبان هندی تاحدودی تفاوت داره...معلومه که چقدر آدرس پیدا کردن سخت میشه...از اون گذشته اون دوسه هفته ای که از اتوبوس استفاده می کردم هم همین مشکل بود...جلوی اتوبوس ها، مسیر به زبان مراتی نوشته شده بود و همه می فهمیدند باید کدوم اتوبوس رو سوار بشن باز هم جز من...تا این که از یکی از مسافرها خواسته بودم مسیرهایی رو که میخوام به زبان هندی برام بنویسه...و تا یک هفته کاغذ رو دستم می گرفتم و هر اتوبوسی که از دور می اومد، نوشته اش رو با نوشته روی کاغذ مقایسه می کردم...دقیقن مثل این آدمهای خنگ در سرزمین های ناشناخته شده بودم...

چهار: چند روز قبل غروب که حوصله ام سر رفته بود، رفتم پایین توی حیاط مجتمع. یک پسر تقریبن چهارساله که نقاب و لباس مرد عنکبوتی تنش بود با یک دستکش های عجیب غریب اومد و در مورد لباسش با لهجه هندی برام توضیح داد...امروز که رفته بودم فضای سبز مجتمع، دوباره اومد لب استخر و کلی شروع کرد به حرف زدن...وقتی دید که نمی فهمم یک نگاهی بهم کرد و سرش رو تکون داد و گفت هندی نهی...من هم باید می گفتم نهی...وروجک یک نچ گفت و همچنان به هندی حرف زدن باهام ادامه داد...

پنج: تازه فهمیدم مجتمع ما، استخر داره(هرچند مثل این که برای مراقبت از بچه ها، الان آبش رو خالی کردند) فضای سبز با نیمکت داره و تاب و سرسره برای بچه ها و یک سالن ورزشی کوچیک با وسایل ورزشی و بدنسازی...اون هم از طریق اعلانی که به زبان انگلیسی روی بورد زده بودند که اگه در هر مورد مشکلی وجود داره باید به کی مراجعه کنیم، خبردار شدم...

شش: همه این موارد رو نوشتم و از یک عالمه موارد دیگه صرف نظر کردم که بگم هیچ وقت فکر نمی کردم مجبور بشم زبان هندی هم یاد بگیرم...ولی خب با یادگرفتن زبان هندی هم نه تنها چیزی از دست نمیدم که زبان حداقل یک میلیارد نفر از جمعیت کرده زمین رو یاد می گیرم...هرچند زبان هندی بدون حرکات دست و سر نمیشه...