۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

زندگی در حاشیه

یک: این روزها رو دوست دارم...روزهایی که دقیقن در حاشیه زندگی می کنم...اخبار ایران و انتخابات و مسائل حوزه زنان رو از دور می خونم و دنبال می کنم...فقط می خونم...روزهایی که دارم یاد می گیرم باید بیشتر دید، خوند و تجربه کرد...


دیروز فکر می کردم که چقدر این خونه رو دوست دارم...خونه ای با دو تا تراس بزرگ مشرف به یک تپه پر از درخت(هرچند صاحبخونه به این تپه میگه جنگل!!!)...خونه ام طبقه چهارم یک مجتمع تقریبن بزرگ یازده طبقه است و شبهایی که ماه توی آسمون هست، عکسش از پنجره می افته روی سرامیک های کف اتاق...گاهی شبهایی که برگهای درختها به آرومی توی شب تکون می خورند، ستاره ها رو ساعتها نگاه می کنم...عاشق تمام این منظره هام...عاشق این همه سکوت...عاشق این همه آرامش...عاشق این زندگی ساده

دو: وقتی که دلم خیلی خیلی تنگ میشه فکر می کنم این همه دنبال آرامش بودم توی زندگی و بالاخره اینجا باید پیداش می کردم...این همه دور...شاید هم خیلی دیر...هرچند برغم تمام این آرامش، گاهی اوقات احساس می کنم خیلی تنهام اینجا...بی نهایت تنها...ولی دیگه نمیخوام در این مورد غر بزنم...