پنجشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۱۰

....

خیلی کلیشه ای و سرد میشه اگه بنویسم این وبلاگ برای همیشه تعطیل شد...ولی خب دیگه اینجا مدتها بود کرکره اش پایین کشیده شده بود...پرنده خارزار، همین جا تموم شد...

دوشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

عزیزکم، تولدت مبارک

دیگه حسابی بزرگ شده...آخرین تصویری که ازش دارم، وقتیه که برای خداحافظی اومده بود خونه ام...عروسکی رو که روز تولدم برام هدیه گرفته بود به دوشس(پرشین کت خوشگل و لوس) نشون می داد تا با هم دوست بشن و با همون صدای بچه گانه دوست داشتنی اش گفت این گربه ات رو بده وقتی تو نیستی من ببرم خونه مامانی و بزرگش کنم...بهش گفتم عزیز دلم، تو خودت خیلی کوچولویی و نمی تونی ازش نگهداری کنی...

تا ماهها بعد از این که اومدم اینجا، حاضر نشد تلفنی باهام صحبت کنه...انگار عادت کرده بود هر دوهفته یکبار، پنجشنبه ها برم خونه مامان و تا نصفه شب با هم بازی کنیم و مسخره بازی دربیاریم و به همه چیز بخندیم...شش ماه که گذشت، بالاخره یکروز به مامان گفت که دلم خیلی برای خاله تنگ شده، میخوام باهاش حرف بزنم...و باهام حرف زد...چندوقت بعد، روز تولد برادرزاده ام که همه دور هم جمع بودند، بهم زنگ زدند تا برادرزاده هام با عمه شون صحبت کنند و خواهرزاده عزیز با خاله اش...سهیل، خواهرزاده عزیز، یکدفعه گفت خب تو چرا نمیایی خونه ات، کی میایی که بیام دنبالت و ببرمت خونه مامانی!!! اینقدر حالم بد شد که به سختی تونستم جلوی خودم رو بگیرم....هیچ وقت تا اون لحظه اینطور احساس بی خانمان بودن نکرده بودم...بهش گفتم میام وقتی امتحانهام تموم بشه...

امروز تولدشه...تولد پنج سالگی....می خواستم شب بهش زنگ بزنم که مامان خودش زنگ زد...شاید فکر کرده که یادم رفته تولد سهیل هست...وقتی تولدش رو بهش تبریک گفتم، هدیه اش رو سفارش داد و قرار شد به زودی براش بفرستم...وقتی بهش میگم که یک بوس برام بفرست عزیز خاله...میگه ااااااااا تو مگه نمی دونی نمیشه با موبایل بوس فرستاد برای کسی....بعد هم به مامان میگه: بیا جواب خاله رو بده، ببین چی میگه...نمی دونه که با موبایل نمیشه کسی رو بوس کرد!!

یکشنبه ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

روزهای دانشگاه

یک: پارسال شاگرد مرتبی نبودم...یعنی خیلی هم تقصیر خودم نبود...هنوز یکماهی از شروع کلاسها نگذشته بود که شد بحث اعتصاب اساتید...چهار تا از استادها در اعتصاب بودند و دو تای بقیه می اومدند سر کلاس...فصل مونسون، فصل بارون های شدید مناطق استوایی، هم بود و ساعتها و ساعتها بارون می بارید، از این بارون هایی که انگار با شلنگهای فشارقوی دارند آب می پاشند ...برای یک کلاس یا دوکلاس در روز(هر کلاس، پنجاه دقیقه است) زورم می اومد یازده کیلومتر تا کالج اون هم با موتور، توی این هوای بارونی برم و بیام...بعد از پایان امتحانات میان سال، دقیقن شد روزهایی که دوستان روزنامه نگار رو توی ایران دستگیر می کردند و می بردند زندان...از لحاظ روانی خیلی به هم ریخته بودم...فقط می موندم خونه و تمام اصرارها و بحث و حتی دعواهای دوست برای رفتن به کالج تاثیری نداشت...از طرفی سال اول، عمومی بود و بعد از امتحانات پایان سال، تازه می شد برای سال دوم انتخاب رشته کرد و خیلی از اون درسهای عمومی رو دوست نداشتم

امسال اما، از همون هفته اول هر روز دارم میرم کالج...جامعه شناسی انتخاب کردم...فکر می کنم  کمتر از چهارده نفر باشیم که داریم جامعه شناسی می خونیم(شاید هم بعدن چند نفری اضافه بشن و البته یکی از کلاسهای جامعه شناسی، عمومی هست که دانشجوهای بقیه رشته ها هم هستند و تعدادمون توی اون کلاس زیاده) و این نسبت به دانشجوهای رشته های دیگه مثل ادبیات انگلیسی، اقتصاد و سیاست خیلی کمه...یکی از کلاسهای جامعه شناسی اختصاصی در مورد مشکلات اجتماعی در هند هست...توی کلاس بدون هیچ گونه سانسوری راجع به مشکلات مختلف بحث میشه...بدون هیچ سانسوری ...از آمار و ارقام صحبت میشه...از دلایل بروز یک مشکل اجتماعی، از راه حل های پیشنهادی،از سیاست های دولت در این زمینه...گاهی دلم می گیره...خیلی زیاد...یاد سالهای روزنامه نگاری می افتادم که چقدر خودسانسور شده بودیم، دیگه سالهای دانشگاه که بماند....یا نمی شد  توی روزنامه درباره یکسری از مشکلات اجتماعی نوشت و یا این که باید حواس مون بود چطور بنویسیم که حذف نشه...وقتی نمیشه شفاف در مورد مشکلات حرف زد، چطور میشه مشکل رو حل کرد...چطور میشه اصلن اون مشکل رو درست شناخت...این روزها، گاهی خیلی دلم می گیره که چرا ما حتی مثل هند هم نیستیم..

دوشنبه ۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

وقتی گرونی مواد غذایی، هند را به تعطیلی می کشاند

امروز صبح زود، دوستم اس ام اس داد که کالج های شهر تعطیل هستند و خب فکر کردم که دليلش حتمن یکی از همین مناسبت های تولد خداها و از این حرفهاست...از اونجايی که کالج ما فکر می کنه همیشه استثناست و پارسال حتی روز استقلال هند هم تعطیل نکردند!!! و از اونجا که تصمیم گرفتم امسال سعی کنم کمتر غیبت داشته باشم، تصمیم گرفتم یکسری برم کالج، ببینم چه خبره...هنوز فقط یک هفته از شروع سال جدید می گذره...خیابونها خیلی خیلی خلوت بود...یازده کیلومتر با موتورم گاز دادم که مثلن زودتر برسم و دیر نکنم...وقتی رسیدم، توي پارکينگ هیچ موتوری نبود!!! به ساختمون کلاسها که رسیدم، همه استادهایی که اومده بودند کالج، کنار پله ها ایستاده بودند و بحث می کردند...تا استاد جامعه شناسی، من رو دید گفت تو اومدی!!! با خوشحالی گفتم که نمی دونستم امروز، روز تعطیله ...استادمون گفت خب بريم کلاس، میگم چه خبره....شاید ده نفر از همه رشته ها اومده بودند کالج و من هم حرصم گرفته بود چون اصلن دلم نمیخواد از این تیپ بچه های مثبت باشم...ما پنج شش نفری بودیم توی کلاس و بعد از تموم شدن درس، استاد توضيح میده که امروز هند در اعتراض به گرون شدن مواد غذایی تعطيل عمومی است...ميگه دولت تصمیم گرفته فروشگاه هاي ارزون مواد غذایی یا همون فروشگاه های دولتي رو جمع کنند به این دليل که ميگن افرادی که فقیر هم نیستند، از اینجاها خرید می کنند در حالی که دولت فقط میخواد سوبسيد برسه به فقیرها....از طرف دیگه افراد فقیر، کوپن دارند تقریبن مثل همون کوپن های دوران جنگ ما ولی کوپن هاش اینجوریه که معادل یک مبلغ خاصی هست و هرچیزی که خودشون بخوان، می تونن از این فروشگاه ها خرید کنند...به همین خاطر گفتند ما به فقیرها پول میديم، خودشون برند خريد کنند نه این که این هزينه رو صرف اين فروشگاه ها و کوپن کنیم...استادمون میگه سیاست هاي دولت در مورد غذا خيلي بده، چون همه مواد غذایی خیلی گرون شده و در حالی که هيچ محدودیتی از  لحاظ کمبود مواد غذایی ندارند، ولی مردم توانایی خريد ندارند حتی افرادي که جزو افراد فقیر محسوب نمیشن...و بعد هم ميگه که از کجا معلوم پولی که به یک مرد فقیر ميدن برای خانواده اش، اون پول صرف خرید مواد غذایی بشه و مرد با اون پوال الکل نخره و نخوره( بعدن در مورد این مشکل حتمن باید بنویسم)...استادمون در مورد ایران می پرسه....همه چیزهايي که گفتم، خب همه مون مي دونیم توي ایران و احتیاجی به نوشتنش نیست ولی این رو گفتم که ما اصلا نمی تونيم مثل شما این طور اعتراض کنیم...اين حق و آزادی رو نداریم...


بحث که تموم میشه، استادمون میگه که بهتره توی خیابون نمونیم و بریم خونه هامون...ازش مي پرسم که ممکنه مشکلي پیش بیاد...ميگه هیچ چیز قابل پیش بینی نیست، پس بهتره که زود بریم خونه...وقتی دارم برمی گردم خونه، می بینم که تمام مغازه ها، بانکها، ادارات دولتی، دادگاه و حتی دکه های مناطق زاغه نشین هم تعطیل هستند...حتی دستفروش ها و گداها هم کار نمی کنند و  از فروشندگان سياری که با گاری، سبزي و میوه حمل می کنند و مي فروشند، خبری نیست...معدود ریکشاهایی که امروز توي شهر هستند، مسافر سوار نمی کنند، هرچند تقریبا مسافری هم وجود نداره...تمام رستوران ها و دکه های سیار فروش غذا هم تعطيل هست...اما همه جای شهر پلیس هست اون هم توی گروه های پنج شش نفره و پلیس های موتور سوار هم دارند سطح شهر تردد می کنند ...فکر می کنم آماده باش هستند برای اینکه اگه مشکلي پیش اومد بتونن شرایط رو کنترل کنند....


پی نوشت 1: واقعن درک نمی کنم هنوز که چطور توی کشوري تا این حد بی نظم و شلوغ، مي تونند به این سطح از نظم و هماهنگی در اعتصابها و اعتراض هاي مدنی شون برسند...توی مناطق زاغه نشین، گاهی حتی مردم برق ندارند و خيلی از خانواده ها تلويزیون ندارند، مسلمن روزنامه هم نمی خونند...خیلی از اين فروشندگان دوره گرد، نون شب شون به درآمد هر روزشون بستگی داره، اون وقت توی این شرایط همه با هم به تصمیمی که گرفته شده پایبند می مونند....از اين خصلت هندي ها خوشم میاد...کار جمعی بلدند، می دونند چطور توی گروه کار کنند...از همون بچگی یاد می گیرند...به ندرت اینجا بچه هایي رو می بینی که تنها بشینند خونه و با اسباب بازی هاشون بازی کنند، غروب که میشه همه میان توی حياط مجتمع ها و با هم بازی می کنند....وقتی هم که پارسال ریکشاها اعتصاب کرده بودند، هیچ کدوم شون کار نمی کردند، هرچقدر هم که پیشنهاد پول بيشتر بهشون میدادي...بعدش هم که قیمت ها برخلاف انتظارشون تغییر که نکرد هیچی، ارزون تر هم شد، و بالاخره اینها قبول کردند که اعتصاب رو بشکنند، روز بعدش همه به قیمت جدید پایبند بودند بدون هیچ اعتراضی و با اينکه بخوان تلافی این چند روز کار نکردن و ارزون شدن قیمت رو سر مسافرها دربیارن....استادهای دانشگاه هم که پارسال اعتصاب کرده بودند، هر روز روزنامه ها درموردش مي نوشتند...حتی روزنامه ها نوشتند که فلان روز بقیه ایالت ها هم در حمایت از اساتید ایالت ما، سر کلاس نمیرن...از اول هم گفته بودند که هر استادی که دلش میخواد، میتونه بیاد سر کلاس...اینطوری شد البته که ما بیچاره شديم، چون بيشتر از یکماه و نيم، دو تا از استادها می اومدند و چهار تای بقیه کلاسها رو تعطیل کرده بودند!!! ولی عاشق این اعتراض های مدنی هندي ها هستم... بلدند چطور اعتراض کنند، بلدند چطور اطلاع رسانی کنند....در این مواقع هر کی ساز خودش رو نمي زنه، حتی چند ده میلیونی که می دونن امشب گرسنه می مونند...به خرد جمعی اعتقاد دارند....هند هم نشديم :(:(:(:(


پی نوشت2: توی شهر ما، دال جزو غذاهای اصلی مردم هست...دال عدس، مثل همين عدسی ای که مردم جنوب کشور درست می کنند...البته برنج هم می خورند ولی غذاي اصلی نیست. غذای اصلی،انواع مختلف نون هایی است که اکثرن همه زنها توی خونه هاشون درست می کنند با غذاهای ساده اي که با سبزیجات درست میشه و همین دال عدس...البته دوسه مدل مختلف دال عدس دارند و سه چار مدل غذای مختلف هم باهاش درست می کنند...امروز توی بحث استادمون با ناراحتی میگه که دال عدس، شده کیلویی صد روپیه(هر روپیه، 23 تومان است) و میگه که این برای همه ماها خیلی گرونه....این سادگی و صداقت هندی ها رو دوست دارم...این که تظاهر نمی کنند...این که طرف استاد دانشگاهه با چندین و چند سال سابقه تدریس، ولی نمیخواد بگه که با بقیه فرق داره و این فقط مشکل فقیرهاست و از این حرفها...


پی نوشت 3: نمی دونم نزخ تورم توی هند چقدره ولی می دونم خیلی خیلی کمتر از ایرانه...شاید قیمت برخی مواد غذایی اصلی در سال گذشته بین یک روپیه تا دو روپیه افزایش یافته...همیشه توی فصل مونسون(بارون های استوایی) قیمت میوه و سبزی گرون تر میشه و این توی کشوری که درصد خیلی بالایی از مردم گیاهخوار هستند(وگرنه قیمت گوشت که همچنان کیلویی 100روپیه، یعنی دو هزار و 300تومان ثابت مونده)ایجاد مشکل می کنه...داشتم فکر می کردم اگه هندی ها، افزایش سرسام آور قیمت ها توی ایران را می دیدند که شب می خوابی و صبح می بینی قیمت ها دوباره افزایش یافته چیکار می کردند...هرچند  فقر توی ایران با فقر توی هند فرق داره ولی در هر صورت  به قول استادمون امنیت غذایی هم یکی از شاخصه های مهم رفاه اجتماعی هست...ولی از اینها گذشته توی ایران امنیت غذایی که نداریم، امنیت اجتماعی و شغلی هم که نداریم، امروزه خیلی ها امنیت جانی هم ندارند...هوای پاک هم که برای نفس کشیدن نداریم....مطبوعات آزاد هم که نداریم...حق اعتراض هم که نداریم...پس واقعن ما فقیرتر از هندی ها محسوب نمیشیم...

پی نوشت: ساعت شش بعدازظهر که تعطیلی تموم شده، دیدم توی روزنامه (که مسلمن دیشب چاپ شده که هنوز تعطیلی عمومی اجزا نشده بود)نوشته که این اولین بار در تاریخ سیاسی هند هست که کلیه احزاب و گروه های سیاسی متحد با هم تصمیم گرفتند که امروز همه جا تعطیل باشه...بعدش نوشتند که اونها، این تصمیم را در اعتراض به گرون شدن قیمت بنزین سازماندهی کردند که خب این افزایش قیمت بنزین روی مواد غذایی و بقیه چیزها هم تاثیر گذاشته...این نوشته های یک روزنامه بود و مطالبی که بالا از قول استادمون نوشتم، دلیل واقعی تعطیلی امروزه و نه فقط افزایش قیمت بنزین...در هر صورت دولت مردم رو به جایی رسونده که همه ایالت ها با هم تصمیم گرفتند تعطیل عمومی کنند...این هم شانس منه که اینجا باید شاهد اعتصاب و تعطیلی عمومی و از این چیزها باشم و همش حسرت جامعه مدنی هند رو بخورم

جمعه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

...

رکاب زنان از سراشیبی نه چندان تند جاده بالا میاد...کنار گاری پر از منگو می ایسته و از دوچرخه اش پیاده میشه...باید حدود پنجاه و خرده ای سال سن داشته باشه، لباسهای تمیز و مرتب ولی نه گرون، تنش هست...به آرومی یکدونه منگو برمی داره...بدون هیچ حرفی، منگو رو به صاحب گاری نشون میده...مرد منگوفروش، بدون کوچکترین تغییری در چهره اش، به سبک همه هندی ها سرش رو تکون میده...مرد، به همون آرومی منگو رو توی یک کیسه کاغذی می گذاره و دوباره سوار دوچرخه اش میشه و به راه خودش ادامه میده...

پی نوشت: دوست خوبی توی فیس بوک برام پیغام گذاشته که ما به منگو میگیم انبه، شما چی گیدی...اصلن دلم نمی خواست اینجوری بشه که خودم چیزي رو که دوست ندارم تکرار کنم، یعني کلمات انگلیسی توی نوشته هام بپرونم...ولی راستش فراموش کرده بودم که به منگو توی ایران می گفتیم انبه...به همین سادگی 

چهارشنبه ۳۰ ژوئن ۲۰۱۰

تذکر حجاب در هند؟!!

پیش نوشت: یکبار قبل از این تذکر حجاب گرفتم...وقتی دستگیر شده بودم، مانتویی که تنم بود درحقیقت تونیکی بود که تا زیر باسن می رسید...چادر پر از نقش عدالت قوه قضائیه رو که سرم کرده بودم و با چشم بند نشسته بودم پشت میز، یکلحظه سنگینی چادر باعث شد که روسریم تاحد افتادن از سرم پایین بیاد...برادری که نمی دیدمش مسلمن، بلافاصله گفت حجابتون رو درست کنید...نمی دونم چطور شد که خیلی جدی و با عصبانیت گفتم مشکل همینه دیگه، شما توی جمهوری اسلامی، زنها رو بدبخت و لچک به سر می خواهید...برادر که معلوم بود جاخورده فقط گفت، خودم هم اعتقادی ندارم، ولی اینجا زندانه و شما زندانی و بقیه برادرها هم اینجا هستند!!!


دوست میگه تو همین جا روی این پله بشین تا من زودبرگردم...روی پله عریض خونه ای قدیمی و متروک که حیاطش با حیاط مسجد یکیه...یعنی مسجد یکجورایی مثل خونه های شماله...از این خونه هایی که تراس های بزرگ دارند و به اندازه یکی دو تا پله فقط از سطح زمین بالاتر هستند... حیاط دیوار هم نداره و پارکینگ ماشین ها و موتورها هم چندمتری نرسیده به مسجد هست...ایرانی های مقیم هند، دانشجوهای ایرانی و افغان و عرب و البته برادران انجمن اسلامی کسانی هستند که از این مسجد استفاده هستند...چندمتری مسجد، انجمن اسلامی هست که هفته ای یکبار از کنسولگری ایران در بمبئی میان اینجا و هرکس هر کاری مربوط به ویزا و پاسپورت و از این حرفها داره، میره اونجا....البته برادران انجمن اسلامی اون طوری که همه میگن، وظیفه خطیر رصدکردن دانشجوهای ایرانی رو هم به عهده دارند....اون روز یک سارافون گشاد بالای زانو پوشیده بودم و بلوز سفید آستین بلند و شلوار جین... دوست یکدفعه تصمیم میگیره بره مسجد...من هم که خب نمیرم مسجد و همون جا روی پله می شینم...هفته قبلش تصادف کردم...وقتی با موتورم از عرض خیابون رد می شدم، یک پسر ایرانی با سرعت زیاد با ماشینش کوبوند بهم...خیلی شانس آوردم ولی نباید زیاد بایستم و نباید زانوم رو هم خم کنم زیاد...خلاصه روی پله اون خونه منتظر نشستم، هر مرد و زنی که میخواد بره مسجد باید از کنار این خونه رد بشه...همه رد میشن و میرن مسجد، جز آقای برادر...برادر با یک هندی دیگه حرف می زنه و چپ چپ بهم نگاه میکنه...من هم عینک آفتابی زدم و مثلن نمی بینمشون...برادر میاد و میگه هی، هی...(های نه، هی)...تو ایرانی هستی...می دونم چی میخواد بگه و یکلحظه به سرم می زنه جوابش رو ندم یا به انگلیسی جوابش رو بدم...میگم بله...میگه شما از اینجا پاشید، برید یکجای دیگه بشینید....میگم چرا، میگه دلیل داره ولی نمی تونم بهتون بگم...من هم میگم خب متاسفم، من هم نمی تونم از اینجا پاشم...برادر یک لحظه سرخ میشه و میگه: گفتم اینجا نشینید، برید داخل بخش خانم ها بشینید....بخش زنان مسجد روبروی بخش مردهاست و کلن دوتا ساختمون جدا از هم هستند...میگم نمی تونم برم داخل مسجد، چون روسری ندارم...برادر میگه: شما اینجا که همه مردها دارند رد میشن، می تونید بدون روسری بشینید ولی نمی تونید برید بخش خانم ها بدون روسری بشینید...بهش میگم اونجا خونه خداست و نمیشه بدون روسری رفت ولی اینجا خونه خدا نیست...مرد کلافه شده و با حالت تهدید مانند یکبار دیگه تکرار می کنه: گفتم از اینجا پاشید، شما سر راه مردها هستید و فرهنگ هندی ها با ما فرق داره!! من هم خیلی خونسرد بهش میگم: نمی دونم مردها قراره بیان اینجا خدا رو عبادت کنند، یا با دیدن چند تار موی یک زن دل و دین شون بلرزه....اینبار صورت برادر کاملا سرخ میشه و من هم که حوصله بحث بیشتر ندارم، از اونجا پامیشم چون یکی دیگه از برادرهای محترم هم بدون مخفی کردن موبایلش، از فاصله دوسه متری درحال عکس گرفتنه...به یک ماشین تکیه میدم تا دوست بیاد...هوا هم گرم و کلافه کننده است...دوست که میاد، شاکی میشه که چرا اینجا ایستادم و مگه پام درد نمی کنه و یادم رفته دکتر چی گفته و از این حرفها...همین طور که داریم به سمت بیرون مسجد میریم تا ریکشا سوار بشیم و برگردیم خونه، خیلی کلافه به دوست میگم چی شده...با توجه به سابقه برخوردی که خیلی از مردهای ایرانی در مواجه با گشت های ارشاد دارند و همش به خواهر و همسرشون گیر میدن که موهات رو بپوشون تا بهت گیر ندن و از این حرفها و با توجه به این که ما یک سابقه بحث جدی در مورد حجاب داشتیم، فکر کردم الان دوست هم یک چیزی اینجوری میخواد بگه...بکدفعه دوست ایستاد و گفت تو اصلا چرا جوابش رو دادی، چرا از جات بلند شدی، چرا به من زنگ نزدی، بیا بریم ببینم کی بود که جرات کرده اینو بهت بگه...اینجانب هم راستش کلی خوشحال ولی نگران از این که مشکلی پیش بیاد، گفتم من که بهت گفتم راجع به سابقه این برادرها، بیا بریم خونه...ولی دوست دست بردار نبود...برادر توی حیاط مسجد ایستاده بود و من هم به دوست نشونش دادم، دوست هم رفت جلو و صداش کرد و خیلی جدی البته به زبان فارسی بهش گفت: چی شده، تو چی گفت؟ برادر شروع کرد به گفتن اینکه من فقط گفتم که اینجا نشینه...خب از این به بعد دوست دیگه نمی تونست از چندکلمه فارسی ای که بلده، استفاده کنه...به برادر به انگلیسی گفت که هرکسی حدودی داره که باید اونها رو بشناسه و رعایت کنه و در حد اون نیست که بخواد نه به من که به هیج زن دیگه ای تذکر بده که حجاب داشته باشند یا کجا بشینند...برادر یکی دوجمله به انگلیسی جواب داد که اصلا در مورد روسری نیست و این حرفها....و بعدش که برادر دید دوست خیلی جدی و ناراحت بهش داره تذکر میده که آخرین بارش باشه و باید حدش رو بدونه،دست و پاشکسته و برای خلاص شدن از این بحث گفت که پلیس هند گفته که ما می تونیم از هرکسی که مشکوک به نظر میرسه، سوال بپرسیم!!!! دوست که تا این لحظه سعی داشت خیلی محترمانه به برادر تذکر بده، یکدفعه شاکی شد که تو چطور به خودت اجازه میدی به این بگی مشکوک، این مشکوکه یا شماها...خلاصه این که برادر که دید جمعیت داره دورش جمع شده و از طرفی هم هرچیزی که دست و پاشکسته جواب میده، وضعیت رو بدتر میکنه به دوست گفت ما اینجا یک دفتر داریم...بیایید بریم اونجا با هم حرف بزنیم...دوست هم گفت باشه ولی برادر محترم رفت پشت مسجد و ناپدید شد.


پی نوشت1: اینجا وقتی با بچه های کشورهای عربی بحث می کنی در مورد حقوق زنان و این حرفها، میگن وضعیت زنان در کشور اونها خیلی بهتره چون حداقلش اینه که اگه زنها در اون کشورها حجاب دارند به خاطر اعتقادات مذهبی و یا به خاطر خانواده هاست ولی توی ایران با فشار دولت و نیروی انتظامی زنها مجبور به داشتن حجاب هستند....اصلا نمیخوام بحث رو ناموسی و از این حرفها بکنم، ولی براشون عجیب هم هست که چطور مردهای ایرانی هیچ اعتراضی نمی کنند که یک مرد دیگه به هسر و خواهرشون در مورد حجاب داره گیر میده...خب راست میگن دیگه، چرا مردها در این مورد از زنها حمایت نکردند، فقط دیدند که زنها دارند تحقیر میشن از این مساله و چون پلیس به مردها خیلی گیر نمیده هیچی نگفتند و هر سال این مساله تکرار شد تا الان که دیگه جریمه حجاب و از این حرفها راه افتاده....خب اگه از همون اول اعتراض می کردند، اگه از همون اول اونها هم از زنهای خانواده و جامعه حمایت می کردند الان دیگه وضعیت مون بهتر از این بود...

پی نوشت2: جز یکی دوماهی بعد از آزادی از زندان، همیشه مانتوهای کوتاه می پوشیدم...ماشین هم نداشتم ولی با این وجود هیچ وقت دستگیر نشدم با وجودی که از جلوی این گشت ها هم رد شدم و این مساله برای خیلی از بچه های روزنامه اعتماد سوال شده بود که چقدر من خوش شانسم!!!!البته مریم دبیر کبیر همیشه می گفت چون تو لنگ درازی و هیچ آرایشی هم نداری و چنان با اعتماد به نفس ازجلوشون رد میشی، فکر می کنند ایرانی نیستی...واقعن نمی دونم اگه تذکر می گرفتم چیکار می کردم توی بازجویی که ساکت نموندم، پس حتمن بیرون از زندان هم اعتراض می کردم ...همان طوری که وقتی یک روز به یکی از فرماندهان نیروی انتظامی زنگ زدم تا در مورد دختری بپرسم که سرش رو به شیشه ماشین کوبونده بودند، اینقدر جدی و با عصبانیت و مسلسل وار حرف زدم که دبیرکبیر(منظورم مریم خورسند، دبیر گروه اجتماعی روزنامه اعتماد هست)بهم تذکر داد و کلی شاکی شد که چرا فراموش می کنم که خبرنگار هستم و باید بیطرف باشم و البته مودب و از این حرفها...وقتی دوباره بعد از نیم ساعت به آقای فرمانده دوباره زنگ زدم، با صدایی که از عصبانیت می لرزید، گفت که تاحالا هیچ وقت هیچ زنی باهاش اینطوری حرف نزده بوده!!! البته من هم به عنوان یک خبرنگار از برخوردم عذرخواهی کردم هرچند گفتم که حق دارم که از این برخوردها این همه عصبانی باشم و گاهی نمیشه این عصبانیت رو کنترل کرد و فرمانده هم آخر سر هم به شوخی و جدی گفت که امیدوارم یکروز سر از زندان نیروی انتظامی دربیاری تا بدونی برخورد یعنی چی!!! بعد از چندماه که آقای فرمانده قرار بود بیاد روزنامه ما، دبیرکبیر اینجانب رو فرستاد مرخصی استحقاقی...

پی نوشت 3: دلم برای ناهید میرحاج عزیز تنگ شده که همیشه وقتی من رو می دید، می گفت آخه عزیزم، تو نمی تونی یک مانتوی بلدنتر از این بپوشی....من هم همیشه می گفتم ناهیدجان، تقصیر من نیست که...این مانتو بلند بود ولی خب چیکار کنم که لنگ درازم و این مانتو کوتاه به نظر میاد...

پی نوشت4: زن بودن توی ایران خیلی سخت تر از این حرفهاست.... حتی برای پوشیدن لباسی چندسانت کوتاه تر از اندازه ای که برادرها تعیین کردند، باید دلت بلرزه و بترسی...کی گفته بود زن بودن یعنی مبارزه مداوم...زن بودن یعنی هرلحظه مبارزه کردن...

پی نوشت5: خوندن نوشته های وبلاگ برای تو  شدیدن وسوسه ام کرد که دوباره وبلاگ بنویسم....


شنبه ۱۰ آوریل ۲۰۱۰

یک عینک ذره بینی برای جامعه ایرانی

وقتی 445نفر اون هم توی این روزهای رکود وبلاگستان_ که بعضی ها حذف کردند وبلاگ هاشون رو، خیلی از اولین وبلاگ نویس ها تا اصلاع ثانوی خداحافظی کردند، خیلی ها ننوشتند و نمی نویسند_ در یک بحث وبلاگی شرکت می کنند تا به یک سوال به ظاهر ساده جواب بدهند، نشون میده باید با یک عینک شماره بالا، این جامعه و مشکلاتش و دغدغه هاش رو نگاه کرد...سوال به همین سادگی: قبل از ازدواج رابطه جنسی داشتید و آیا ارتباط داشتن یا نداشتن پیش از ازدواج، به نفعتان شده یا برعکس؟

وبلاگ یادداشت های یک دختر ترشیده

پی نوشت: این روزها دارم وبلاگهای جدیدی رو کشف می کنم...وبلاگهایی که بودند ولی من نمی شناختم...وبلاگستان هم مثل جامعه ایرانی داره میشه، پیچیده و عجیب.