یک: این روزها، دلم می خواد ایران باشم...توی تحریریه روزنامه اعتماد فقط...گاهی خسته میشم از این که ساعتها و ساعتها پای اینترنت میشنیم و اخبار انتخابات رو از دور پیگیری می کنم....خیلی توی وبلاگستان خبری نیست انگار، ولی بحث های داغی بین دوستان روزنامه نگار بخصوص توی فیس بوک درگرفته بود...الان هم تعدادی از دوستانم که قراره به میرحسین موسوی رای بدهند، بخصوص در یاهو360عکسهاشون رو سبز رنگ کردند... عکسهای حضور بیست هزار نفری جوانان در سالگرد مراسم دو خرداد هم نشان از تغییر در شرایط داره...میگن میشه امیدوار بود که دور بعدی انتخابات، دیگه احمدی نژاد رئیس جمهور نباشه...
دو: اینقدر نتایج انتخابات برام مهم هست که قراره سه ساعت زمان برای رفتن به بمبئی صرف کنم و به کاندیدای مورد نظرم رای بدم...ولی دوست داشتم ایران بودم و تلاش می کردم برای این که احمدی نژاد رئیس جمهور نشه...
سه: هند رو که از بیرون می بینی، فکر می کنی مردم طبقه فقیر، راضی هستند به فقر خودشون و پذیرفتند این شرایط رو...ولی هند رو که از داخل می بینی مردمی رو می بینی که دارند تلاش می کنند برای تغییر...امیدی به آینده خیلی دور، خیلی نزدیک رو برای روزنامه نوشتم که مکالمه ام با یک پسر نه ساله هندی هست...پسری که با یک مسواک و کف صابون کفش واکس می زنه و انگلیسی رو خیلی خوب حرف می زد و قراره بعدها در دانشگاه مدیریت بازرگانی یا تجارت بخونه و ایمان داشت به این که: I'm sure I'll change my life