۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

...

رکاب زنان از سراشیبی نه چندان تند جاده بالا میاد...کنار گاری پر از منگو می ایسته و از دوچرخه اش پیاده میشه...باید حدود پنجاه و خرده ای سال سن داشته باشه، لباسهای تمیز و مرتب ولی نه گرون، تنش هست...به آرومی یکدونه منگو برمی داره...بدون هیچ حرفی، منگو رو به صاحب گاری نشون میده...مرد منگوفروش، بدون کوچکترین تغییری در چهره اش، به سبک همه هندی ها سرش رو تکون میده...مرد، به همون آرومی منگو رو توی یک کیسه کاغذی می گذاره و دوباره سوار دوچرخه اش میشه و به راه خودش ادامه میده...

پی نوشت: دوست خوبی توی فیس بوک برام پیغام گذاشته که ما به منگو میگیم انبه، شما چی گیدی...اصلن دلم نمی خواست اینجوری بشه که خودم چیزي رو که دوست ندارم تکرار کنم، یعني کلمات انگلیسی توی نوشته هام بپرونم...ولی راستش فراموش کرده بودم که به منگو توی ایران می گفتیم انبه...به همین سادگی