۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

روزهای دانشگاه

یک: پارسال شاگرد مرتبی نبودم...یعنی خیلی هم تقصیر خودم نبود...هنوز یکماهی از شروع کلاسها نگذشته بود که شد بحث اعتصاب اساتید...چهار تا از استادها در اعتصاب بودند و دو تای بقیه می اومدند سر کلاس...فصل مونسون، فصل بارون های شدید مناطق استوایی، هم بود و ساعتها و ساعتها بارون می بارید، از این بارون هایی که انگار با شلنگهای فشارقوی دارند آب می پاشند ...برای یک کلاس یا دوکلاس در روز(هر کلاس، پنجاه دقیقه است) زورم می اومد یازده کیلومتر تا کالج اون هم با موتور، توی این هوای بارونی برم و بیام...بعد از پایان امتحانات میان سال، دقیقن شد روزهایی که دوستان روزنامه نگار رو توی ایران دستگیر می کردند و می بردند زندان...از لحاظ روانی خیلی به هم ریخته بودم...فقط می موندم خونه و تمام اصرارها و بحث و حتی دعواهای دوست برای رفتن به کالج تاثیری نداشت...از طرفی سال اول، عمومی بود و بعد از امتحانات پایان سال، تازه می شد برای سال دوم انتخاب رشته کرد و خیلی از اون درسهای عمومی رو دوست نداشتم

امسال اما، از همون هفته اول هر روز دارم میرم کالج...جامعه شناسی انتخاب کردم...فکر می کنم  کمتر از چهارده نفر باشیم که داریم جامعه شناسی می خونیم(شاید هم بعدن چند نفری اضافه بشن و البته یکی از کلاسهای جامعه شناسی، عمومی هست که دانشجوهای بقیه رشته ها هم هستند و تعدادمون توی اون کلاس زیاده) و این نسبت به دانشجوهای رشته های دیگه مثل ادبیات انگلیسی، اقتصاد و سیاست خیلی کمه...یکی از کلاسهای جامعه شناسی اختصاصی در مورد مشکلات اجتماعی در هند هست...توی کلاس بدون هیچ گونه سانسوری راجع به مشکلات مختلف بحث میشه...بدون هیچ سانسوری ...از آمار و ارقام صحبت میشه...از دلایل بروز یک مشکل اجتماعی، از راه حل های پیشنهادی،از سیاست های دولت در این زمینه...گاهی دلم می گیره...خیلی زیاد...یاد سالهای روزنامه نگاری می افتادم که چقدر خودسانسور شده بودیم، دیگه سالهای دانشگاه که بماند....یا نمی شد  توی روزنامه درباره یکسری از مشکلات اجتماعی نوشت و یا این که باید حواس مون بود چطور بنویسیم که حذف نشه...وقتی نمیشه شفاف در مورد مشکلات حرف زد، چطور میشه مشکل رو حل کرد...چطور میشه اصلن اون مشکل رو درست شناخت...این روزها، گاهی خیلی دلم می گیره که چرا ما حتی مثل هند هم نیستیم..