دیگه حسابی بزرگ شده...آخرین تصویری که ازش دارم، وقتیه که برای خداحافظی اومده بود خونه ام...عروسکی رو که روز تولدم برام هدیه گرفته بود به دوشس(پرشین کت خوشگل و لوس) نشون می داد تا با هم دوست بشن و با همون صدای بچه گانه دوست داشتنی اش گفت این گربه ات رو بده وقتی تو نیستی من ببرم خونه مامانی و بزرگش کنم...بهش گفتم عزیز دلم، تو خودت خیلی کوچولویی و نمی تونی ازش نگهداری کنی...
تا ماهها بعد از این که اومدم اینجا، حاضر نشد تلفنی باهام صحبت کنه...انگار عادت کرده بود هر دوهفته یکبار، پنجشنبه ها برم خونه مامان و تا نصفه شب با هم بازی کنیم و مسخره بازی دربیاریم و به همه چیز بخندیم...شش ماه که گذشت، بالاخره یکروز به مامان گفت که دلم خیلی برای خاله تنگ شده، میخوام باهاش حرف بزنم...و باهام حرف زد...چندوقت بعد، روز تولد برادرزاده ام که همه دور هم جمع بودند، بهم زنگ زدند تا برادرزاده هام با عمه شون صحبت کنند و خواهرزاده عزیز با خاله اش...سهیل، خواهرزاده عزیز، یکدفعه گفت خب تو چرا نمیایی خونه ات، کی میایی که بیام دنبالت و ببرمت خونه مامانی!!! اینقدر حالم بد شد که به سختی تونستم جلوی خودم رو بگیرم....هیچ وقت تا اون لحظه اینطور احساس بی خانمان بودن نکرده بودم...بهش گفتم میام وقتی امتحانهام تموم بشه...
امروز تولدشه...تولد پنج سالگی....می خواستم شب بهش زنگ بزنم که مامان خودش زنگ زد...شاید فکر کرده که یادم رفته تولد سهیل هست...وقتی تولدش رو بهش تبریک گفتم، هدیه اش رو سفارش داد و قرار شد به زودی براش بفرستم...وقتی بهش میگم که یک بوس برام بفرست عزیز خاله...میگه ااااااااا تو مگه نمی دونی نمیشه با موبایل بوس فرستاد برای کسی....بعد هم به مامان میگه: بیا جواب خاله رو بده، ببین چی میگه...نمی دونه که با موبایل نمیشه کسی رو بوس کرد!!
تا ماهها بعد از این که اومدم اینجا، حاضر نشد تلفنی باهام صحبت کنه...انگار عادت کرده بود هر دوهفته یکبار، پنجشنبه ها برم خونه مامان و تا نصفه شب با هم بازی کنیم و مسخره بازی دربیاریم و به همه چیز بخندیم...شش ماه که گذشت، بالاخره یکروز به مامان گفت که دلم خیلی برای خاله تنگ شده، میخوام باهاش حرف بزنم...و باهام حرف زد...چندوقت بعد، روز تولد برادرزاده ام که همه دور هم جمع بودند، بهم زنگ زدند تا برادرزاده هام با عمه شون صحبت کنند و خواهرزاده عزیز با خاله اش...سهیل، خواهرزاده عزیز، یکدفعه گفت خب تو چرا نمیایی خونه ات، کی میایی که بیام دنبالت و ببرمت خونه مامانی!!! اینقدر حالم بد شد که به سختی تونستم جلوی خودم رو بگیرم....هیچ وقت تا اون لحظه اینطور احساس بی خانمان بودن نکرده بودم...بهش گفتم میام وقتی امتحانهام تموم بشه...
امروز تولدشه...تولد پنج سالگی....می خواستم شب بهش زنگ بزنم که مامان خودش زنگ زد...شاید فکر کرده که یادم رفته تولد سهیل هست...وقتی تولدش رو بهش تبریک گفتم، هدیه اش رو سفارش داد و قرار شد به زودی براش بفرستم...وقتی بهش میگم که یک بوس برام بفرست عزیز خاله...میگه ااااااااا تو مگه نمی دونی نمیشه با موبایل بوس فرستاد برای کسی....بعد هم به مامان میگه: بیا جواب خاله رو بده، ببین چی میگه...نمی دونه که با موبایل نمیشه کسی رو بوس کرد!!