پیش نوشت: یکبار قبل از این تذکر حجاب گرفتم...وقتی دستگیر شده بودم، مانتویی که تنم بود درحقیقت تونیکی بود که تا زیر باسن می رسید...چادر پر از نقش عدالت قوه قضائیه رو که سرم کرده بودم و با چشم بند نشسته بودم پشت میز، یکلحظه سنگینی چادر باعث شد که روسریم تاحد افتادن از سرم پایین بیاد...برادری که نمی دیدمش مسلمن، بلافاصله گفت حجابتون رو درست کنید...نمی دونم چطور شد که خیلی جدی و با عصبانیت گفتم مشکل همینه دیگه، شما توی جمهوری اسلامی، زنها رو بدبخت و لچک به سر می خواهید...برادر که معلوم بود جاخورده فقط گفت، خودم هم اعتقادی ندارم، ولی اینجا زندانه و شما زندانی و بقیه برادرها هم اینجا هستند!!!
دوست میگه تو همین جا روی این پله بشین تا من زودبرگردم...روی پله عریض خونه ای قدیمی و متروک که حیاطش با حیاط مسجد یکیه...یعنی مسجد یکجورایی مثل خونه های شماله...از این خونه هایی که تراس های بزرگ دارند و به اندازه یکی دو تا پله فقط از سطح زمین بالاتر هستند... حیاط دیوار هم نداره و پارکینگ ماشین ها و موتورها هم چندمتری نرسیده به مسجد هست...ایرانی های مقیم هند، دانشجوهای ایرانی و افغان و عرب و البته برادران انجمن اسلامی کسانی هستند که از این مسجد استفاده هستند...چندمتری مسجد، انجمن اسلامی هست که هفته ای یکبار از کنسولگری ایران در بمبئی میان اینجا و هرکس هر کاری مربوط به ویزا و پاسپورت و از این حرفها داره، میره اونجا....البته برادران انجمن اسلامی اون طوری که همه میگن، وظیفه خطیر رصدکردن دانشجوهای ایرانی رو هم به عهده دارند....اون روز یک سارافون گشاد بالای زانو پوشیده بودم و بلوز سفید آستین بلند و شلوار جین... دوست یکدفعه تصمیم میگیره بره مسجد...من هم که خب نمیرم مسجد و همون جا روی پله می شینم...هفته قبلش تصادف کردم...وقتی با موتورم از عرض خیابون رد می شدم، یک پسر ایرانی با سرعت زیاد با ماشینش کوبوند بهم...خیلی شانس آوردم ولی نباید زیاد بایستم و نباید زانوم رو هم خم کنم زیاد...خلاصه روی پله اون خونه منتظر نشستم، هر مرد و زنی که میخواد بره مسجد باید از کنار این خونه رد بشه...همه رد میشن و میرن مسجد، جز آقای برادر...برادر با یک هندی دیگه حرف می زنه و چپ چپ بهم نگاه میکنه...من هم عینک آفتابی زدم و مثلن نمی بینمشون...برادر میاد و میگه هی، هی...(های نه، هی)...تو ایرانی هستی...می دونم چی میخواد بگه و یکلحظه به سرم می زنه جوابش رو ندم یا به انگلیسی جوابش رو بدم...میگم بله...میگه شما از اینجا پاشید، برید یکجای دیگه بشینید....میگم چرا، میگه دلیل داره ولی نمی تونم بهتون بگم...من هم میگم خب متاسفم، من هم نمی تونم از اینجا پاشم...برادر یک لحظه سرخ میشه و میگه: گفتم اینجا نشینید، برید داخل بخش خانم ها بشینید....بخش زنان مسجد روبروی بخش مردهاست و کلن دوتا ساختمون جدا از هم هستند...میگم نمی تونم برم داخل مسجد، چون روسری ندارم...برادر میگه: شما اینجا که همه مردها دارند رد میشن، می تونید بدون روسری بشینید ولی نمی تونید برید بخش خانم ها بدون روسری بشینید...بهش میگم اونجا خونه خداست و نمیشه بدون روسری رفت ولی اینجا خونه خدا نیست...مرد کلافه شده و با حالت تهدید مانند یکبار دیگه تکرار می کنه: گفتم از اینجا پاشید، شما سر راه مردها هستید و فرهنگ هندی ها با ما فرق داره!! من هم خیلی خونسرد بهش میگم: نمی دونم مردها قراره بیان اینجا خدا رو عبادت کنند، یا با دیدن چند تار موی یک زن دل و دین شون بلرزه....اینبار صورت برادر کاملا سرخ میشه و من هم که حوصله بحث بیشتر ندارم، از اونجا پامیشم چون یکی دیگه از برادرهای محترم هم بدون مخفی کردن موبایلش، از فاصله دوسه متری درحال عکس گرفتنه...به یک ماشین تکیه میدم تا دوست بیاد...هوا هم گرم و کلافه کننده است...دوست که میاد، شاکی میشه که چرا اینجا ایستادم و مگه پام درد نمی کنه و یادم رفته دکتر چی گفته و از این حرفها...همین طور که داریم به سمت بیرون مسجد میریم تا ریکشا سوار بشیم و برگردیم خونه، خیلی کلافه به دوست میگم چی شده...با توجه به سابقه برخوردی که خیلی از مردهای ایرانی در مواجه با گشت های ارشاد دارند و همش به خواهر و همسرشون گیر میدن که موهات رو بپوشون تا بهت گیر ندن و از این حرفها و با توجه به این که ما یک سابقه بحث جدی در مورد حجاب داشتیم، فکر کردم الان دوست هم یک چیزی اینجوری میخواد بگه...بکدفعه دوست ایستاد و گفت تو اصلا چرا جوابش رو دادی، چرا از جات بلند شدی، چرا به من زنگ نزدی، بیا بریم ببینم کی بود که جرات کرده اینو بهت بگه...اینجانب هم راستش کلی خوشحال ولی نگران از این که مشکلی پیش بیاد، گفتم من که بهت گفتم راجع به سابقه این برادرها، بیا بریم خونه...ولی دوست دست بردار نبود...برادر توی حیاط مسجد ایستاده بود و من هم به دوست نشونش دادم، دوست هم رفت جلو و صداش کرد و خیلی جدی البته به زبان فارسی بهش گفت: چی شده، تو چی گفت؟ برادر شروع کرد به گفتن اینکه من فقط گفتم که اینجا نشینه...خب از این به بعد دوست دیگه نمی تونست از چندکلمه فارسی ای که بلده، استفاده کنه...به برادر به انگلیسی گفت که هرکسی حدودی داره که باید اونها رو بشناسه و رعایت کنه و در حد اون نیست که بخواد نه به من که به هیج زن دیگه ای تذکر بده که حجاب داشته باشند یا کجا بشینند...برادر یکی دوجمله به انگلیسی جواب داد که اصلا در مورد روسری نیست و این حرفها....و بعدش که برادر دید دوست خیلی جدی و ناراحت بهش داره تذکر میده که آخرین بارش باشه و باید حدش رو بدونه،دست و پاشکسته و برای خلاص شدن از این بحث گفت که پلیس هند گفته که ما می تونیم از هرکسی که مشکوک به نظر میرسه، سوال بپرسیم!!!! دوست که تا این لحظه سعی داشت خیلی محترمانه به برادر تذکر بده، یکدفعه شاکی شد که تو چطور به خودت اجازه میدی به این بگی مشکوک، این مشکوکه یا شماها...خلاصه این که برادر که دید جمعیت داره دورش جمع شده و از طرفی هم هرچیزی که دست و پاشکسته جواب میده، وضعیت رو بدتر میکنه به دوست گفت ما اینجا یک دفتر داریم...بیایید بریم اونجا با هم حرف بزنیم...دوست هم گفت باشه ولی برادر محترم رفت پشت مسجد و ناپدید شد.
پی نوشت1: اینجا وقتی با بچه های کشورهای عربی بحث می کنی در مورد حقوق زنان و این حرفها، میگن وضعیت زنان در کشور اونها خیلی بهتره چون حداقلش اینه که اگه زنها در اون کشورها حجاب دارند به خاطر اعتقادات مذهبی و یا به خاطر خانواده هاست ولی توی ایران با فشار دولت و نیروی انتظامی زنها مجبور به داشتن حجاب هستند....اصلا نمیخوام بحث رو ناموسی و از این حرفها بکنم، ولی براشون عجیب هم هست که چطور مردهای ایرانی هیچ اعتراضی نمی کنند که یک مرد دیگه به هسر و خواهرشون در مورد حجاب داره گیر میده...خب راست میگن دیگه، چرا مردها در این مورد از زنها حمایت نکردند، فقط دیدند که زنها دارند تحقیر میشن از این مساله و چون پلیس به مردها خیلی گیر نمیده هیچی نگفتند و هر سال این مساله تکرار شد تا الان که دیگه جریمه حجاب و از این حرفها راه افتاده....خب اگه از همون اول اعتراض می کردند، اگه از همون اول اونها هم از زنهای خانواده و جامعه حمایت می کردند الان دیگه وضعیت مون بهتر از این بود...
پی نوشت2: جز یکی دوماهی بعد از آزادی از زندان، همیشه مانتوهای کوتاه می پوشیدم...ماشین هم نداشتم ولی با این وجود هیچ وقت دستگیر نشدم با وجودی که از جلوی این گشت ها هم رد شدم و این مساله برای خیلی از بچه های روزنامه اعتماد سوال شده بود که چقدر من خوش شانسم!!!!البته مریم دبیر کبیر همیشه می گفت چون تو لنگ درازی و هیچ آرایشی هم نداری و چنان با اعتماد به نفس ازجلوشون رد میشی، فکر می کنند ایرانی نیستی...واقعن نمی دونم اگه تذکر می گرفتم چیکار می کردم توی بازجویی که ساکت نموندم، پس حتمن بیرون از زندان هم اعتراض می کردم ...همان طوری که وقتی یک روز به یکی از فرماندهان نیروی انتظامی زنگ زدم تا در مورد دختری بپرسم که سرش رو به شیشه ماشین کوبونده بودند، اینقدر جدی و با عصبانیت و مسلسل وار حرف زدم که دبیرکبیر(منظورم مریم خورسند، دبیر گروه اجتماعی روزنامه اعتماد هست)بهم تذکر داد و کلی شاکی شد که چرا فراموش می کنم که خبرنگار هستم و باید بیطرف باشم و البته مودب و از این حرفها...وقتی دوباره بعد از نیم ساعت به آقای فرمانده دوباره زنگ زدم، با صدایی که از عصبانیت می لرزید، گفت که تاحالا هیچ وقت هیچ زنی باهاش اینطوری حرف نزده بوده!!! البته من هم به عنوان یک خبرنگار از برخوردم عذرخواهی کردم هرچند گفتم که حق دارم که از این برخوردها این همه عصبانی باشم و گاهی نمیشه این عصبانیت رو کنترل کرد و فرمانده هم آخر سر هم به شوخی و جدی گفت که امیدوارم یکروز سر از زندان نیروی انتظامی دربیاری تا بدونی برخورد یعنی چی!!! بعد از چندماه که آقای فرمانده قرار بود بیاد روزنامه ما، دبیرکبیر اینجانب رو فرستاد مرخصی استحقاقی...
پی نوشت 3: دلم برای ناهید میرحاج عزیز تنگ شده که همیشه وقتی من رو می دید، می گفت آخه عزیزم، تو نمی تونی یک مانتوی بلدنتر از این بپوشی....من هم همیشه می گفتم ناهیدجان، تقصیر من نیست که...این مانتو بلند بود ولی خب چیکار کنم که لنگ درازم و این مانتو کوتاه به نظر میاد...
پی نوشت4: زن بودن توی ایران خیلی سخت تر از این حرفهاست.... حتی برای پوشیدن لباسی چندسانت کوتاه تر از اندازه ای که برادرها تعیین کردند، باید دلت بلرزه و بترسی...کی گفته بود زن بودن یعنی مبارزه مداوم...زن بودن یعنی هرلحظه مبارزه کردن...
پی نوشت5: خوندن نوشته های وبلاگ برای تو شدیدن وسوسه ام کرد که دوباره وبلاگ بنویسم....
دوست میگه تو همین جا روی این پله بشین تا من زودبرگردم...روی پله عریض خونه ای قدیمی و متروک که حیاطش با حیاط مسجد یکیه...یعنی مسجد یکجورایی مثل خونه های شماله...از این خونه هایی که تراس های بزرگ دارند و به اندازه یکی دو تا پله فقط از سطح زمین بالاتر هستند... حیاط دیوار هم نداره و پارکینگ ماشین ها و موتورها هم چندمتری نرسیده به مسجد هست...ایرانی های مقیم هند، دانشجوهای ایرانی و افغان و عرب و البته برادران انجمن اسلامی کسانی هستند که از این مسجد استفاده هستند...چندمتری مسجد، انجمن اسلامی هست که هفته ای یکبار از کنسولگری ایران در بمبئی میان اینجا و هرکس هر کاری مربوط به ویزا و پاسپورت و از این حرفها داره، میره اونجا....البته برادران انجمن اسلامی اون طوری که همه میگن، وظیفه خطیر رصدکردن دانشجوهای ایرانی رو هم به عهده دارند....اون روز یک سارافون گشاد بالای زانو پوشیده بودم و بلوز سفید آستین بلند و شلوار جین... دوست یکدفعه تصمیم میگیره بره مسجد...من هم که خب نمیرم مسجد و همون جا روی پله می شینم...هفته قبلش تصادف کردم...وقتی با موتورم از عرض خیابون رد می شدم، یک پسر ایرانی با سرعت زیاد با ماشینش کوبوند بهم...خیلی شانس آوردم ولی نباید زیاد بایستم و نباید زانوم رو هم خم کنم زیاد...خلاصه روی پله اون خونه منتظر نشستم، هر مرد و زنی که میخواد بره مسجد باید از کنار این خونه رد بشه...همه رد میشن و میرن مسجد، جز آقای برادر...برادر با یک هندی دیگه حرف می زنه و چپ چپ بهم نگاه میکنه...من هم عینک آفتابی زدم و مثلن نمی بینمشون...برادر میاد و میگه هی، هی...(های نه، هی)...تو ایرانی هستی...می دونم چی میخواد بگه و یکلحظه به سرم می زنه جوابش رو ندم یا به انگلیسی جوابش رو بدم...میگم بله...میگه شما از اینجا پاشید، برید یکجای دیگه بشینید....میگم چرا، میگه دلیل داره ولی نمی تونم بهتون بگم...من هم میگم خب متاسفم، من هم نمی تونم از اینجا پاشم...برادر یک لحظه سرخ میشه و میگه: گفتم اینجا نشینید، برید داخل بخش خانم ها بشینید....بخش زنان مسجد روبروی بخش مردهاست و کلن دوتا ساختمون جدا از هم هستند...میگم نمی تونم برم داخل مسجد، چون روسری ندارم...برادر میگه: شما اینجا که همه مردها دارند رد میشن، می تونید بدون روسری بشینید ولی نمی تونید برید بخش خانم ها بدون روسری بشینید...بهش میگم اونجا خونه خداست و نمیشه بدون روسری رفت ولی اینجا خونه خدا نیست...مرد کلافه شده و با حالت تهدید مانند یکبار دیگه تکرار می کنه: گفتم از اینجا پاشید، شما سر راه مردها هستید و فرهنگ هندی ها با ما فرق داره!! من هم خیلی خونسرد بهش میگم: نمی دونم مردها قراره بیان اینجا خدا رو عبادت کنند، یا با دیدن چند تار موی یک زن دل و دین شون بلرزه....اینبار صورت برادر کاملا سرخ میشه و من هم که حوصله بحث بیشتر ندارم، از اونجا پامیشم چون یکی دیگه از برادرهای محترم هم بدون مخفی کردن موبایلش، از فاصله دوسه متری درحال عکس گرفتنه...به یک ماشین تکیه میدم تا دوست بیاد...هوا هم گرم و کلافه کننده است...دوست که میاد، شاکی میشه که چرا اینجا ایستادم و مگه پام درد نمی کنه و یادم رفته دکتر چی گفته و از این حرفها...همین طور که داریم به سمت بیرون مسجد میریم تا ریکشا سوار بشیم و برگردیم خونه، خیلی کلافه به دوست میگم چی شده...با توجه به سابقه برخوردی که خیلی از مردهای ایرانی در مواجه با گشت های ارشاد دارند و همش به خواهر و همسرشون گیر میدن که موهات رو بپوشون تا بهت گیر ندن و از این حرفها و با توجه به این که ما یک سابقه بحث جدی در مورد حجاب داشتیم، فکر کردم الان دوست هم یک چیزی اینجوری میخواد بگه...بکدفعه دوست ایستاد و گفت تو اصلا چرا جوابش رو دادی، چرا از جات بلند شدی، چرا به من زنگ نزدی، بیا بریم ببینم کی بود که جرات کرده اینو بهت بگه...اینجانب هم راستش کلی خوشحال ولی نگران از این که مشکلی پیش بیاد، گفتم من که بهت گفتم راجع به سابقه این برادرها، بیا بریم خونه...ولی دوست دست بردار نبود...برادر توی حیاط مسجد ایستاده بود و من هم به دوست نشونش دادم، دوست هم رفت جلو و صداش کرد و خیلی جدی البته به زبان فارسی بهش گفت: چی شده، تو چی گفت؟ برادر شروع کرد به گفتن اینکه من فقط گفتم که اینجا نشینه...خب از این به بعد دوست دیگه نمی تونست از چندکلمه فارسی ای که بلده، استفاده کنه...به برادر به انگلیسی گفت که هرکسی حدودی داره که باید اونها رو بشناسه و رعایت کنه و در حد اون نیست که بخواد نه به من که به هیج زن دیگه ای تذکر بده که حجاب داشته باشند یا کجا بشینند...برادر یکی دوجمله به انگلیسی جواب داد که اصلا در مورد روسری نیست و این حرفها....و بعدش که برادر دید دوست خیلی جدی و ناراحت بهش داره تذکر میده که آخرین بارش باشه و باید حدش رو بدونه،دست و پاشکسته و برای خلاص شدن از این بحث گفت که پلیس هند گفته که ما می تونیم از هرکسی که مشکوک به نظر میرسه، سوال بپرسیم!!!! دوست که تا این لحظه سعی داشت خیلی محترمانه به برادر تذکر بده، یکدفعه شاکی شد که تو چطور به خودت اجازه میدی به این بگی مشکوک، این مشکوکه یا شماها...خلاصه این که برادر که دید جمعیت داره دورش جمع شده و از طرفی هم هرچیزی که دست و پاشکسته جواب میده، وضعیت رو بدتر میکنه به دوست گفت ما اینجا یک دفتر داریم...بیایید بریم اونجا با هم حرف بزنیم...دوست هم گفت باشه ولی برادر محترم رفت پشت مسجد و ناپدید شد.
پی نوشت1: اینجا وقتی با بچه های کشورهای عربی بحث می کنی در مورد حقوق زنان و این حرفها، میگن وضعیت زنان در کشور اونها خیلی بهتره چون حداقلش اینه که اگه زنها در اون کشورها حجاب دارند به خاطر اعتقادات مذهبی و یا به خاطر خانواده هاست ولی توی ایران با فشار دولت و نیروی انتظامی زنها مجبور به داشتن حجاب هستند....اصلا نمیخوام بحث رو ناموسی و از این حرفها بکنم، ولی براشون عجیب هم هست که چطور مردهای ایرانی هیچ اعتراضی نمی کنند که یک مرد دیگه به هسر و خواهرشون در مورد حجاب داره گیر میده...خب راست میگن دیگه، چرا مردها در این مورد از زنها حمایت نکردند، فقط دیدند که زنها دارند تحقیر میشن از این مساله و چون پلیس به مردها خیلی گیر نمیده هیچی نگفتند و هر سال این مساله تکرار شد تا الان که دیگه جریمه حجاب و از این حرفها راه افتاده....خب اگه از همون اول اعتراض می کردند، اگه از همون اول اونها هم از زنهای خانواده و جامعه حمایت می کردند الان دیگه وضعیت مون بهتر از این بود...
پی نوشت2: جز یکی دوماهی بعد از آزادی از زندان، همیشه مانتوهای کوتاه می پوشیدم...ماشین هم نداشتم ولی با این وجود هیچ وقت دستگیر نشدم با وجودی که از جلوی این گشت ها هم رد شدم و این مساله برای خیلی از بچه های روزنامه اعتماد سوال شده بود که چقدر من خوش شانسم!!!!البته مریم دبیر کبیر همیشه می گفت چون تو لنگ درازی و هیچ آرایشی هم نداری و چنان با اعتماد به نفس ازجلوشون رد میشی، فکر می کنند ایرانی نیستی...واقعن نمی دونم اگه تذکر می گرفتم چیکار می کردم توی بازجویی که ساکت نموندم، پس حتمن بیرون از زندان هم اعتراض می کردم ...همان طوری که وقتی یک روز به یکی از فرماندهان نیروی انتظامی زنگ زدم تا در مورد دختری بپرسم که سرش رو به شیشه ماشین کوبونده بودند، اینقدر جدی و با عصبانیت و مسلسل وار حرف زدم که دبیرکبیر(منظورم مریم خورسند، دبیر گروه اجتماعی روزنامه اعتماد هست)بهم تذکر داد و کلی شاکی شد که چرا فراموش می کنم که خبرنگار هستم و باید بیطرف باشم و البته مودب و از این حرفها...وقتی دوباره بعد از نیم ساعت به آقای فرمانده دوباره زنگ زدم، با صدایی که از عصبانیت می لرزید، گفت که تاحالا هیچ وقت هیچ زنی باهاش اینطوری حرف نزده بوده!!! البته من هم به عنوان یک خبرنگار از برخوردم عذرخواهی کردم هرچند گفتم که حق دارم که از این برخوردها این همه عصبانی باشم و گاهی نمیشه این عصبانیت رو کنترل کرد و فرمانده هم آخر سر هم به شوخی و جدی گفت که امیدوارم یکروز سر از زندان نیروی انتظامی دربیاری تا بدونی برخورد یعنی چی!!! بعد از چندماه که آقای فرمانده قرار بود بیاد روزنامه ما، دبیرکبیر اینجانب رو فرستاد مرخصی استحقاقی...
پی نوشت 3: دلم برای ناهید میرحاج عزیز تنگ شده که همیشه وقتی من رو می دید، می گفت آخه عزیزم، تو نمی تونی یک مانتوی بلدنتر از این بپوشی....من هم همیشه می گفتم ناهیدجان، تقصیر من نیست که...این مانتو بلند بود ولی خب چیکار کنم که لنگ درازم و این مانتو کوتاه به نظر میاد...
پی نوشت4: زن بودن توی ایران خیلی سخت تر از این حرفهاست.... حتی برای پوشیدن لباسی چندسانت کوتاه تر از اندازه ای که برادرها تعیین کردند، باید دلت بلرزه و بترسی...کی گفته بود زن بودن یعنی مبارزه مداوم...زن بودن یعنی هرلحظه مبارزه کردن...
پی نوشت5: خوندن نوشته های وبلاگ برای تو شدیدن وسوسه ام کرد که دوباره وبلاگ بنویسم....