یک: این روزها، شدم مثل آدمهایی که در خَلَا زندگی می کنند...وقتی نصفه شبها از خواب بیدار میشم، فکر می کنم تمام اتفاقاتی که افتاده و تمام تصمیم های مهمی که دارند عملی میشن فقط یک خواب بوده...فکر می کنم انگار در ناخودآگاه اتفاق افتاده و حالا که داره قضیه جدی میشه تازه می فهمم چه تصمیمی گرفتم...دروغ چرا، هیچ تصوری از آینده حداقل کوتاه مدت تصمیمی که گرفتم ندارم و همین باعث نگرانی و اضطرابم میشه...اضطرابی که فقط در خواب به سراغم میاد...هنوز باورم نمیشه آدمی به محافظه کاری من در زندگی شخصی، اینطور ناگهانی تصمیم به این مهمی بگیره...وقتی این تصمیم عملی بشه حتمن می نویسم...
دو: دیگه کلاس زبان نمیرم...کلاس و موسسه رو خیلی دوست داشتم...حس خوبی داشتم از ارتباط با آدمهای جدید، با زنانی که دغدغه های دیگه ای داشتند در زندگی...دغدغه هایی شاید خیلی سطحی که روزهای اول آشنایی کلافه ام می کرد...زنان طبقه مرفه خوشبخت...کلاس زبان تنوع جالبی داده بود به دایره افرادی که باهاشون در ارتباط بودم...دغدغه هایی خارج از دنیای روزنامه نگارها و فعالان زن که باهاش درگیرم...
سه:امروز سه چهارنفری رفتیم بازار تهران....رفتیم تا یک گزارش بنویسیم از آدمهایی که زیر چرخ های زندگی دارند له میشن...این گزارش های گروهی نوشتن رو دوست دارم...هرکسی از زاویه دید خودش با ادبیات خودش...خیلی تجربه خوبیه
چهار: کلی سوژه مونده برای نوشتن که نمی دونم چندتاشون رو می تونم بنویسم...هنوز هم مثل همیشه نوشتن از موضوعاتی که دوست دارم، خوشحالم می کنه...
پنج: خواهرزاده عزیز، بزرگ شده...لوگوها رو روی هم می چینه و رنگهاشون رو می پرسه ازم...اول به ترتیب چیدن می پرسه و بعد یکی در میون،بعد هم قاطی پاتی...میگه: نه مثل این که رنگها رو خیلی خوب یاد گرفتی ...
شش: روزهای آخر سی و سه سالگی هم دارند تموم میشن :)