۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

آزادی، تلاش، برابری





یک: نفیسه آزاد، آزاد شد باز هم در یک روز برفی زیبا مثل روز آزادی مریم و جلوه :):):)


دو: در حکم تبرئه رها و نسیم(که اونها هم پارسال موقع جمع آوری امضا دستگیر شدند) اومده که امضا جمع کردن مثل درخواست شهروندان برای آسفالت خیابون هست و جرم نیست... امضا جمع کردن برای کمپین مثل نامه نوشتن برای آسفالت خیابان است... ایکاش به سوالات این نوشته ام پاسخ می دادند...

سه: بعضی چیزها هستند که همیشه دلم می خواست در موردش بنویسم...شاید هیچ وقت شرایطش پیش نیومده بود، شاید هم نباید می نوشتم...یکی از اونها همین عکس بود...همه می دونستند این عکس روبروی اوین گرفته شده ولی نمی دونستند کی و چی جوری این عکس رو گرفته.. این عکس رو پروین(اردلان) عزیز گرفته که همیشه نگرانه در مواقع خبر بد و یا دستگیری بچه ها با گریه های من چیکار کنه...ولی این عکس ماجرای خاص خودش رو داره...اون روزها تا این عکس رو جایی می دیدم، اینقدر ناراحت می شدم که بلافاصله صفحه رو می بستم و اگه کسی در این مورد حرفی می زد، اعصابم به هم می ریخت...ولی در این نوشته دلم می خواست یادی هم کرده باشم از آن مرد و هم این که گفته باشم تغییر قانون تبعیض آمیز فقط خواسته ما نیست و ما در این راه تنها نیستیم: مامور نیروی انتظامی آن قدر مقید بود در عمل به وظیفه اش که هیچ توجهی به اصرارهایم نکرد که نمی خواستم مادر و دوستانمان، ما را دستبند به دست جلوی در دادگاه انقلاب ببیند و دستان من و ناهید را با یک دستبند به هم بست. ناهید با مرد در طول راه تا زندان اوین از خواسته هایمان گفت؛ با همان مردی که او هم یک دختر داشت و خواهرش نیز از همین قانون تبعیض آمیز رنج می برد. مرد می گفت که می داند با این قانون تبعیض آمیز امیدی به آینده دخترش ندارد، اما هیچ راه چاره ای هم ندارد جز این که در چند سال آینده و روز خواستگاری از مهریه و بقیه حقوق صرف نظر کند فقط با این شرط که دامادش را به قرآن قسم دهد تا مبادا به دخترش آسیبی برساند. آن روز چقدر دلم می سوخت برای تنهایی و درماندگی یک مامور قانون که می دانست هیچ قانونی از دخترش حمایت نمی کند. و همان مامور قانون بود که به راننده دستور داد ماشین را جایی نزدیک زندان اوین پارک کند و گفت می توانیم با دوستان مان تماس بگیریم و بگوییم کجا هستیم. و ما همان جایی بودیم که پروین، جلوی چشمان همان مامور که این بار چشمانش را بر همه چیز بسته بود، در غروب اوین عکسی از من و ناهید گرفت دستبند به دست....

چهار: بعضی اتفاقات در زندگی باعث میشن تصمیماتی بگیری که کل زندگیت رو تحت الشعاع قرار میده؛ تصمیماتی که نمی خواستی بگیری به این زودی ها و شاید هم هیچ وقت نمی گرفتی...این روزها، من هم دارم یکی از همین تصمیم ها رو عملی می کنم...هرچند سخت سخت...