پرنده خارزار
تو به ویرانی این یأس بکوش
۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه
اين هم گزارش ايل
به دايه در جمع کردن گله کمک مي کنم. کار راحتي نيست. از هر طرف که گله را جمع مي کنيم از طرف ديگر بره ها شيطنت کنان از گله جدا مي شوند و به راه خود مي روند. دايه لفظ خاصي را براي صداکردن گله به کار مي برد؛ « رررررر»، «ريييييييييي». صداي خنده دايه بعد از به کار بردن همين الفاظ توسط من و صداي سوت کشيدنم براي جمع شدن گله، نشان از آن دارد که شايد بتوانم چوپان خوبي باشم.
با طنين صداي زوزه يي که در آن شب مهتابي در آن کوهپايه ها مي پيچيد، از خواب مي پرم. تصور حمله گرگ ها ترس عجيبي به جانم انداخته است. حامد دوازده ساله تنها کسي است که آن سوي سياه چادر خوابيده است. بدون اينکه از شدت ترس از رختخواب بيرون بيايم، با ترس حامد را از خواب بيدار مي کنم؛ « حامد، حامد، پاشو گرگ اومده.»
پي نوشت: تجربه خيلي خوبي بود سكوت دشت، سكوت جنگلهاي بلوط...كوهپايه هاي زيبا
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی