۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

ما فرمانده حاليمون نميشه!!!

سكوت پارك با صداي موتورهايي كه دور حوض شروع به ويراژ دادن مي كنند به هم مي ريزه. روي هر موتور، دونفر از اعضاي نيروي انتظامي نشسته اند و يك موتور هم بينشون هست كه شكل و شمايل عجيب و غريبي داره( از اين مورتورهايي كه در فيلم ها نشون ميده و ميگن براي اعضاي گروه هاي شيطان پرست هست).


ساعت شش بعدازظهر گرم يك روز پنجشنبه هست. رفتم پارك تا كتاب بخونم(براي توضيح بيشتر بايد بگم كه اين پارك بالاتر از ميدان هروي هست). آرامش پارك به هم ريخته. موتورها ميرند دم پارك. موتورسوار عجيب برمي گرده و دقيقن كنار نيمكتي كه من نشستم پارك مي كنه. پسر جووني حدود25يا26سال روي ترك موتور عجيب و غريب نشسته. شلوار جين فاق كوتاه پوشيده و يك بلوز با چهارخونه هاي ريز رنگ روشن و كفشهاي چرم اسپرت ماركدار. با غرور از موتور پياده ميشه. ميخوام ازش بپرسم كه چرا با موتور اومده توي پارك. هنوز كلمه اي حرف نزدم كه پسر چندقدم اونورتر ميره و يكدفعه با فرياد داد ميزنه: «يالا پاشو، پاشو ببينيم از اونجا....هي تو...معلوم هست چه غلطي داري مي كني...بيا اينجا ببينم...» واقعن شوك شدم و تازه فهميدم كه گويا طرف نيروي انتظامي هست. به سمت نيمكتي ميره كه دختر و پسر جووني روي اون نشستند....پسر داشت به سمت مامور لباس شخصي مي اومد كه مامور پريد و پايين لباس پسر رو گرفت...انگار كه دزد و يا مجرمي رو گرفته...دختر و پسر مودب و متيني بودند...پسر شاكي شد و گفت كه چرا باهاش اين طور برخورد مي كنند؟ اولا كه كاري نكرده و دوما خودش داره مياد...ولي مامور لباس شخصي دست بردار نبود...پايين لباس اين پسر رو طوري گرفته بود و مي كشيد كه شاهدان هم ناراحت شده بودند...بالاخره اون پسر هم شاكي شد و دست مامور رو پس زد. مامور شروع كرد به بد و بيراه گفتن و پسر رو برد دم پارك...پسر رو با خشونت تحويل نيروي يكي ديگه از همون ماموران نيروي انتظامي موتورسوار داد كه البته لباس نيروي انتظامي تنش بود. اون هم پسر رو هل داد در حالي كه كلي از اين پسر كوچولوهاي ابتدايي و راهنمايي جمع شده بودند و داشتند صحنه رو مي ديدند. خلاصه پسر رو با خودشون بردند و دختر رو ول كردند.

مامور لباس شخصي اومد موتورش رو برداره. بهش ميگم:« فرمانده نيروي انتظامي گفته شما حق نداريد با مردم اين طور برخورد كنيد، حتي اگه طرف مجرم باشه.» پسر با عصبانيت گفت:« ما فرمانده حاليمون نميشه...اون هر{...}زده براي خودش زده....هر{ ..}كرده براي خودش كرده.»

بهش ميگم:« ميشه كارتت رو نشون بدي تا بعدا مشخص بشه كه فرمانده چي گفته و به قول شما چه ...كرده» با بيشرمي و عصبانيت بهم نگاه ميكنه و ميگه:« ميخواي كارت من رو ببيني، بيا دم در پارك تا نشونت بديم»

راستش مي خواستم برم. ولي ديدم كه فقط سه چهار هزار تومان توي كيفم پول دارم و از طرفي مانتوم بالاتر از زانوم هست. با يك حساب سرانگشتي به اين نتيجه رسيدم فعلن بهتره تشريف نبرم در پارك.

همون موقع يك خانم محجبه چادري تقريبن 60ساله اومد كه روي نيمكت بشينه. ماجرا رو پرسيد. مي گفت:« اين همه آمار طلاق بالا رفته....اين همه ميگن جوونها قبل از ازدواج بايد همديگه رو بشناسند...پس كجا بايد همديگه رو بشناسن..ميان توي پارك و جلوي چشم همه دارند حرف مي زنند اين طور باهاشون برخورد مي كنيد...»

برام تعريف مي كرد:« دختر و پسر مي اومديم و كنار ديوار باغها با هم بازي مي كرديم، تازه اون موقع سنمون كم هم نبود...بعد كه بزرگتر شديم، كنار ديوار همين باغها با پسري كه دوست داشتيم قرار ميذاشتيم و حرف مي زديم....اون موقع اون جوري همديگه رو مي شناختيم و الان بعد از اين همه سال جوونها حتي نمي تونند كنار ديوارهاي پارك با خيال راحت حرف بزنند...»

علاوه بر اون زن، هر زن و مرد ديگه اي هم از اونجا رد مي شد كه شاهد اين صحنه بوده، براي اعتراض به اين قضيه يك جمله اي مي گفت و مخاطب همه شون هم من بودم چون نزديك ترين شاهد به صحنه ماجرا بودم...واقعا دختر و پسر جووني كه گوشه اي از پارك نشستند و دارند حرف مي زنند، برهم زننده امنيت جامعه هستند يا نيروي انتظامي كه به خودش اجازه ميده هر طور دلش خواست با مردم برخورد كنه...يا اون ماموري كه حتي به فرمانده خودش هم احترام نمي گذاره و بهش توهين مي كنه...

اون روز در پارك رعب و وحشت ايجاد شد و امنيت رواني افرادي كه حضور داشتند به هم ريخت ولي آيا واقعا امنيت اجتماعي افراد تامين شد با تحقير و توهين و دستگيري پسري كه بعدها مشخص شد داشت با همسرش صحبت مي كرد.

پي نوشت:باور كنيد اين كامنت دوني براي هر مطلبي كه لازم باشه، باز هست...ولي وقتي دوتا لينك مي گذارم بدون هيچ توضيح بيشتري، ديگه فكر نمي كنم احتياج به كامنت دوني باشه( در پاسخ به دوستاني كه خواسته بودند اين كامنت دوني باز بمونه)