۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه

...

يك: فكر نمي كردم زندگي با عشاير اين همه خوب باشه...پر از تجربه ...با زني كه بهش "دا" مي گفتم و دو روزي باهاش زندگي كردم، گوسفندها رو به چرا مي بردم، ظرفهاش رو لب چشمه مي شستم، آغل بزرگ گوسفندها رو تميز كردم و ...خب دلم خواست اين تجربه رو داشته باشم...همه اينها يك طرف و مسير مالرويي كه بايد دوساعت توي كوه طي مي كردي تا به جاده فرعي اي برسي كه اون هم بعد از نيم ساعت به جاده اصلي مي رسيد يكطرف...و از همه جالب تر خوابيدن در سياه چادر اون وقتي هر لحظه از خواب مي پري و فكر مي كني مورد حمله گرگ قرار گرفتي!!!! سياه چادري كه در كوهپايه هاي پراز درختان بلوط محصور شده...
دو:ديروز بالاخره طلسم شكسته شد و دادگاه تشكيل شد...روز اولي كه به دفتر سلطاني رفتم تا وكالتم رو قبول كنه وقتي درمورد ماجراي زندان و پيغام ها و سفارش هاي بعضي ها صحبت مي كردم همين طور اشكهام مي ريخت(حتمن يك روزي در اين مورد مي نويسم)....ولي ديروز جلسه دادگاه خوب بود و اين رو مديون زحمات و وكالت آقاي سلطاني هستم... حالا منتظر حكم دادگاه هستم و دادگاه بعدي كه معلوم نيست قراره كي تشكيل بشه...

سه: تلفن خونه جديد بدهي داشت...به اندازه دوماه پول اجاره خونه...هرچند همون اول پول رو دادم تا تلفن وصل بشه ولي چون شماره مسدود شده بود و آدرس روي فيش هم با آدرس خونه مطابقت نداشت،كلي وصل شدن تلفن طول كشيده...حالا كه فقط مشكل سيم كشي داخلي مونده بي خيال شدم...الان در خونه اي زندگي مي كنم كه تلفن همراه به سختي آنتن ميده و تلفن ثابت هم كه نداره...به همين دليل به جاي وقت گذاشتن سر اينترنت، كتاب مي خونم و فيلم مي بينم..خيلي خوبه الان اين جوري...تنها خوبي اي كه زندان پارسال داشت اين بود كه دوباره اهل كتاب خوندن شدم

چهار: اين دوست سبز و مثبت ما شروع به نوشتن وبلاگ كرده...خودش سبزه و از سبز بودن و محيط زيست مي نويسه...

پنج:فكر مي كنم خيلي تغيير كردم...موضوعاتي كه هميشه خيلي ناراحت و عصبانيم مي كردند ديگه نمي تونن اذيتم كنند...و اين خيلي خوبه به نظرم....

شش: فعلن همين