موناي عزيز پيشنهاد داد كه باهاشون برم سفر...رفته بودم اينجا..جنگل ابر...معركه بود....جايي مثل بهشت هرچند كه چيزي نمونده بود در همين بهشت بميرم(مردن واقعي) و مجبور شدم برگردم...شرح مفصلش رو مي نويسم ولي الان كه ديدم عكسها رو يكي از دوستان گذاشته روي وبلاگش، حيفم اومد از عكسها نذارم اينجا...
