اصلن نمی تونم باور کنم مرگ ناگهانی مهران، دوست و همکار خوب رو....نمی تونم باور کنم که سارای عزیز داغدار از دست دادن مهران هست...مگه میشه باور کرد....مگه میشه باور کرد مهران که هنوز سی سال هم نداشت(شاید هم سی ساله شده بود) سکته کنه و....
تازه همین چند روز قبل سارا نوشته بود: اين روزها اندك اندك آرامش پيشين را به دست ميآورم . مهران هنوز نميتواند بدون كمك عصا راه برود و اين روند حداقل تا دو ماه ادامه خواهد داشت اما هر بار كه به از دست دادنش فكر ميكنم، دقيقهاي هزار بار خدا را شكر ميكنم
پی نوشت: واقعن خسته ام از این همه خبر تلخ تلخ....خسته و درمانده....امروز حتی این توانایی رو نداشتم که وقتی خبر رو شنیدم به سارا تلفن بزنم یا برم دیدنش...
پی نوشت۲: یادش بخیر روزهای آفتاب و توسعه....مهران و سارا...انگار همین دیروز بود که عکس های ازدواج سارا رو می دیدیم...دو سال قبل بود به نظرم ....
پی نوشت۳: میترا و برخی از دوستان عکسی از مهران در وبلاگ هاشون گذاشتند...عکسی از مهران که به آرومی پشت میز کارش خوابیده....به همین زودی باید بگیم یادش بخیر مهران و خنده های بلندش و خواهر گفتنش....هرکار کردم باز هم نتونستم عکسش رو بذارم چون می دونم با هر بار دیدنش تا مدتها نمی تونم جلوی اشکهام رو بگیرم...