۱۳۸۶ دی ۱۸, سه‌شنبه

مهران پر کشید...

اصلن نمی تونم باور کنم مرگ ناگهانی مهران، دوست و همکار خوب رو....نمی تونم باور کنم که سارای عزیز داغدار از دست دادن مهران هست...مگه میشه باور کرد....مگه میشه باور کرد مهران که هنوز سی سال هم نداشت(شاید هم سی ساله شده بود) سکته کنه و....


پی نوشت: واقعن خسته ام از این همه خبر تلخ تلخ....خسته و درمانده....امروز حتی این توانایی رو نداشتم که وقتی خبر رو شنیدم به سارا تلفن بزنم یا برم دیدنش...

پی نوشت۲: یادش بخیر روزهای آفتاب و توسعه....مهران و سارا...انگار همین دیروز بود که عکس های ازدواج سارا رو می دیدیم...دو سال قبل بود به نظرم ....

پی نوشت۳: میترا و برخی از دوستان عکسی از مهران در وبلاگ هاشون گذاشتند...عکسی از مهران که به آرومی پشت میز کارش خوابیده....به همین زودی باید بگیم یادش بخیر مهران و خنده های بلندش و خواهر گفتنش....هرکار کردم باز هم نتونستم عکسش رو بذارم چون می دونم با هر بار دیدنش تا مدتها نمی تونم جلوی اشکهام رو بگیرم...