از تلویزیون زندان می دیدیم که چطور با ملوان های انگلیسی عکس یادگاری می گیرند و باصطلاح متجاوزان چند روز قبل به حریم و امنیت کشور، حالا با کیف های پر از سوغاتی به کشورشون فرستاده شدند...آقای ابطحی اون روزها یک پستی نوشت در این مورد...البته برای آن ها که در داخل زندانند به خصوص معلم ها و محبوبه حسین زاده و رفیقش زُر پر زُری وجود ندارد ولی رأفت اسلامی می تواند وجود داشته باشد. بعد از گذشت این همه سال از استقلال واقعی ایران، اگر دوباره مشهدی ها به یاد ضرب المثل ما زیر بار زُر نمی رویم مگر زُر پر زُر باشد بیفتند جای شرم ساری دارد. مهربانی به فعالان سیاسی داخلی حتی در نگاه جهان به ایران هم تأثیر مثبت فراوانی دارد. در اول پست توضیح داده شده که منظور از این اصطلاح مشهدی چی بود.
وقتی دوستم از پشت تلفن گفت که آقای ابطحی برای من و ناهید در وبلاگش نوشته، خوشحال شدم....خیلی خوشحال...آقای ابطحی هرچند مرد سیاست بود ولی برای ما یکی از اهالی همین وبلاگستان بود که پنج سال تمام هر روز نوشت توی وبلاگش...هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم مردی با این آرامش و اون لبخند تقریبن همیشگی، روحانی مهربونی که فکر نمی کنم هیچ وقت برای کسی بدی خواسته باشه، الان خودش اسیر دیوارهای بلند اوین باشه و اون هم معلوم نیست در چه شرایطی ...امروز، روز پدر بود و جای پدران و مردان زیادی در خونه ها و کنار همسر و فرزندان خالی بود..نمیشه به همین راحتی در این سکوت اجباری وبلاگستان از کنار وبلاگ بروز نشده آقای ابطحی که همیشه در این روزها با پیغام تبریک همراه بود و صفحه فیس بوکی که پر شده از پیغام های تبریک روز پدر و مرد در حالی که همه بی جواب مونده، گذشت...آخرین عکس وبلاگ آقای ابطحی، مصطفی تاجزاده است که کنارش پارچی پر از آب روی میز هست...آقای ابطحی نوشته: مصطفی تاجزاده عزیز در زندان آب خنک می خورد....
ایکاش هر چه سریعتر روزهای آب خنک خوردن آقای ابطحی در زندان تموم بشه...ایکاش در زندان حداقل آب خنکی برای خوردن باشه...
پی نوشت۱: امروز همسر، فرزندان و والدین دستگیرشدگان حوادث اخیر، با شاخه های گل، روز پدر و مرد را از پشت دیوارهای بلند اوین به پدران، فرزندان و همسران شان تبریک گفتند بدون این که فرصتی برای دیدار داشته باشند...مردان و زنانی که روزهاست خانواده هاشان هیچ اطلاعی از وضعیت آنان ندارند...پیام تبریک فرزندان و همسران عزیزان در بندمان، به پدران آزاده شان
پی نوشت۲: وقتی مسعود باستانی، شش ماه زندان اراک بود و وقتی در مرخصی بین زندان اومده بود تهران، از خاطرات مسعود در زندان برره نوشتم...الان دوهفته است که مهسا امرآبادی، همسر مسعود که روزنامه نگار روزنامه اعتمادملی هست، دستگیر و زندانی شده در حالی که اطلاعی از وضعیت سلامتی اش در دست نیست...مهسا حامله است....حالا مسعود هم زندانی شده...نمی دونم چی باید بنویسم....چند نفر از دستگیرشدگان، دوستان مون هستند...همکارامون...پدر و یا همسر دوستان مون...و وکیل خوبم آقای سلطانی...و امروز دستهای ما خالی تر از همیشه است برای هر حمایتی...
پی نوشت۳: به امید آزادی شان...به امید آزادی...به امید روزهایی بهتر و روشن...به امید روزهایی بدون ترس و زندان و اعترافات اجباری...به امید دمکراسی، برابری و عدالت...به امید ایرانی آباد و آزاد...