یک: از چندسال قبل گفته بودم که هر وقت اومد، توی همین وبلاگ اعلام رسمی می کنم و ازش می نویسم...از "حضور مثبت و موثر" در زندگیم...دوستان زیادی تلاش کردند تا پیداش کنند برای روزهای تنهایی ام، ولی نشد...اینقدر نبودش برای همه جای سوال شده بود که این اواخر که هنوز ایران بودم، خودم هم فکر می کردم شاید واقعن مشکلی وجود داره...ولی احتیاج نبود کسی پیداش کنه، خودش اومد و پیدام کرد...اومد و برخلاف همه آدمهایی که تا می خواستند حرف از عشق و دوستی بزنند، هزار یک اما و اگر و بهونه پیدا می کردم، هیچی نگفتم این بار....که بهونه ای نداشتم این بار...عجیب مهربونه و راستگو...گاهی فکر می کنم این حجم محبت، صداقت و مهربونی بی دریغ رو دارم توی خواب می بینم...اگه نبود حضور و همراهی و مهربونی هاش و البته تحمل گریه ها و ناراحتی هام در این روزهای سخت، نمی دونم الان چه وضعیتی داشتم...بازی روزگاره انگار...باید جایی کیلومترها دورتر از کشورهامون، همدیگه رو می دیدیم...در کشوری که هر دوتامون تحت شرایطی خاص به اجبار انتخاب کرده بودیم...بهش گفتم ازش می نویسم اینجا هرچند باید براش ترجمه کنم که چی نوشتم...همیشه برام سخت بود حرف زدن از احساساتم به زبان فارسی و حالا باید تلاش کنم تا احساساتم رو به انگلیسی بگم و البته چند کلمه عربی ای که از دوران مدرسه یادم مونده، بعضی مواقع به کمکم میاد....
دو: هیرپت، اسم همون پسر کوچولویی هست که هندی باهام حرف می زنه...پسر آروم و بانمکیه ولی همیشه توی بازی های گروهی، یک اشتباهی می کنه و سوتی میده...بعد خیلی با قیافه متاسف و ناراحت می شینه در جمع دوستان همسن و سال خودش و در حالی که اونها دارند سرزنش می کنند، پشت سر هم سرش رو به سمت پایین تکون میده و تکرار می کنه: ساری، ساری، ساری....حکایت هیرپت، حکایت روزهاییه که نبودم و هیچ کاری از دستم برنمی اومد جز تکرار این که متاسفم...متاسفم که نیستم...متاسفم که نمی تونم همراه تون باشم...متاسفم که جز ابراز نگرانی کاری از دستم برنمیاد...متاسفم که از این دستهای خالی هیچ کاری برنمیاد... متاسفم
سه: سخت تر از اون چیزی بود که فکر می کردم....توی این سه چهارسال گذشته، هر وقت دوستانم دستگیر می شدند گریه می کردم، هر وقت آزاد می شدند گریه می کردم، هر وقت کلیپ های دستگیری خودمون و بقیه دوستان رو می دیدم باز گریه می کردم،هر وقت یاد روزی می افتادم که مادر اومده بود زندان، باز گریه می کردم(و گریه می کنم هنوز) و وقتی من رو با چادر زندان دید، از پشت کابین شیشه ای، دیدم که چطور خم شد و چقدر تلاش کردم تا کاملن خونسرد باشم و یک قطره اشک هم نریزم که می دونستم اگه اشکهام بریزه، دیگه نمی تونتم روزهای لعنتی دیوارهای بلند اوین رو تحمل کنم ...حتی وقتی از سیاست های احمدی نژاد در حوزه زنان عصبانی و ناراحت می شدم، گریه می کردم و اون روزی که از احمدی نژاد در مورد لایحه پرسیدم، تمام طول شب گریه می کردم که چطور این مرد با اون پوزخندهای تمسخرآمیزش داره این همه استرس و هزینه به همه ما و ایرانی ها تحمیل می کنه....ولی این بار دیگه فرق می کرد...روزهای قبل از انتخابات خوشحال بودم و فکر می کردم که حالا دیگه همه امید دارند و تلاش می کنند برای ایرانی آزاد و آباد...با خوشحالی از آینده حرف می زدیم... با این اینترنت درب و داغون تا پنج صبح بیدار می موندم و همه مناظره ها رو دانلود می کردم....از موسوی خوشم می اومد...از این که از راستگویی حرف می زد و از صداقت، از اخلاق...از افتخار به ایرانی بودن...از این که بالاخره یک نفر گفت از این همه دروغ خسته شدیم...بعد از اعلام نتیجه انتخابات اینقدر گریه کرده بودم که نمی تونستم درست نفس بکشم...شوک شده بودم از این که چطور یک نفر، به خودش اجازه میده این هم امید رو ناامید کنه با این حجم تقلب و دروغ....با شروع اعتراض ها، از طرفی خوشحال بودم که دیگه برخلاف چهارسال قبل، احمدی نژاد انتخاب مردم کشورم نبود...و از طرف دیگه خوشحال که بالاخره مردم یاد گرفتند نترسند و یاد گرفتند که حق دارند خواسته هاشون رو مطرح کنند...دلم می خواست وسط جمعیت می بودم، با سکوت دستهای دوستانم رو می گرفتم و به آینده ای بهتر فکر می کردم...به گلناز می گفتم یادت میاد چقدر تنها و بی پناه بودیم توی تجمع هایی که داشتیم، که مردم می ترسیدند از اعتراض، می ترسیدند از این که از ما حمایت کنند، اما حالا مردم همه با هم متحد شدند و همصدا...اما وقتی که دیگه کشتار شروع شد، همه چیز فرق می کرد...ساعتها منتظر می موندم تا یکی آنلاین بشه...روزها منتظر خبر سلامتی دوستانم می موندم...می دیدم مثل همه دنیا حجم گسترده خشونت رو....می دیدم چطور چشمهای ندا باز موند در آخرین لحظه عمرش و صدای فریادهای مردی یا پدری رو می شنیدم که چطور زار می زد، زنده بمون...بمون....بمون...می دیدم و هیچ کاری نمی تونستم بکنم جز گریه کردن...جز تکرار بیهوده این حرف که میخوام برگردم ایران...تکرار این که قبل از این شاید به سهم خودت برای برابری و تغییر تلاش کردی، فایده ای نداشت...ولی بعد از چند روز می دونستم که دوست ندارم توی خیابون و با گلوله کشته بشم...که دوست ندارم دوباره زندان رو تجربه کنم...دوست دارم وقتی برگردم که تصمیمی رو که در ابتدای سفر گرفته بودم،عملی کرده باشم...تصمیمی که قبل از این هم ازش نوشته بودم...
چهار: یک هفته است که کلاسهای دانشگاه شروع شده...بالاخره برای رشته جامعه شناسی کالج فرگوسن پذیرش گرفتم...یک کالج مطرح با سابقه ۱۲۵ساله...کلاسها هم توی ساختمون های سنگی قدیمی مربوط به ۱۲۵سال پیش برگزار میشه...روز اول تمام دستهام سرخ شده بود و می خارید...به دلیل علاقه حشرات موذی ساختمون های قدیمی به اینجانب...با دو تا از استادهامون همون هفته اول دوست شدم...هر دو زن هستند و یکی شون استاد جامعه شناسی و اون یکی استاد سیاست...استاد جامعه شناسی خیلی خوبه...توی همون برخورد اول و قبل از شروع هر حرفی، گفت که راحت تره تا با اسم کوچیک صداش کنم اون هم توی هند که دانشجوها بی نهایت به استادها احترام می گذارند...موضوع کلاس سیاست هم جنبش های اجتماعی در ایالت ماهاراشتا است، یعنی جایی که شهر پونا هم جزو اون ایالت محسوب میشه...برخلاف کالج های دیگه پونا، دانشجوی ایرانی خیلی خیلی کم داره این کالج...چون کلاسها خیلی به صورت رسمی و جدی برگزار میشه و بچه های هندی این کالج هم بچه هایی هستند که توی دبیرستان معدل های بالا داشتند...تمام روزهای هفته جز یکشنبه ها کلاس داریم...فعلن که برای سال جدید در مقطع کارشناسی آرت فقط چهار نفر ایرانی هستیم...استادها از همین هفته اول در کنار کتاب های منبع اجباری، کتاب های دیگه ای هم برای مطالعه بیشتر معرفی کردند و باید یک فصل هایی از این کتاب ها رو هم بخونیم...راستش خیلی سخته برام و باید خیلی وقت زیادی صرف کنم...هرچند الان تقریبن می فهمم که استادها و دانشجوها چی میگن سر کلاس ولی نمی تونم نظرم در مورد موضوعات رو به راحتی و سریع بگم...حضور مثبت و موثر هم شده دیکشنری آنلاین تا به جای این که برای ترجمه کلمات وقت صرف کنم، بیشتر کتاب بخونم ولی باز هم می دونم حداق تا پنج شش ماه دیگه کلی باید سختی بکشم تا راه بیفتم...
پنج: ابرهای سیاه اومدند ولی بارون نبارید جز سه چهار بار...قرار بود از هفتم ماه بارون بباره و مونسون شروع بشه...اینقدر بارون بباره که روزها پشت سر هم خورشید نبینیم...ولی بارون نبارید...هوا سرد شد و بارون نبارید اینقدر که در ۴۰درصد شهر آب رو جیره بندی کردند از جمله در منطقه ما...چند روزی که فقط یک ساعت صبح و یک ساعت شب آب داشتیم و اون هم باید با سطل می رفتیم توی حیاط مجتمع توی صف تا بتونیم آب بگیریم...یک صف از سطل های رنگی و همسایه هایی که با همه مسکلات با خونسردی برخورد می کنند...بدتر از اون آب داغ کردن و حموم کردن بود...بعد یک روز بارون بارید و از همه همسایه ها هم یک پولی گرفتند و حالا روزی یک ساعت صبح و دوساعت بعدازظهر توی خونه هامون آب داریم...صبح ساعت شش تا هفت در حالی که هفت و نیم کلاسهای کالج شروع میشه... ایکاش زودتر بارون بباره