مادربزرگ امروز صبح براي هميشه رفت...زن خوب خاطرات خوب و دور زندگي...آخرين بار دوسال قبل ديدمش اون هم براي چندساعت كوتاه...حالا از امروز صبح خاطرات گذشته همين طور ميرن و ميان...در اين روزهايي كه اصلن خوب نبودند، تحمل مرگ مادربزرگ رو نداشتم...از صبح تاحالا دارم جلوي اشكهام رو مي گيرم چون مي دونم كه اگه بهشون مجال بدم ديگه نمي تونم تا مدتي خودم رو جمع و جور كنم...روز سه شنبه بعد از دادگاه كه اميدوارم برگزار و براي هميشه تموم بشه ميرم مشهد تا حداقل در مراسم هفتم مادربزرگ باشم...