۱۳۸۶ خرداد ۵, شنبه

روزهاي بدي كه مي گذرند....

دوباره موهام رو كوتاه كردم...مثل هميشه كوتاه كوتاه ....تا مي خواستم موهام رو كوتاه كنم ياد نگاه هاي عجيب دختر جووني مي افتادم كه اعتياد هم داشت و هربار با ديدن من به دختري كه هميشه همراهش بود، با شوق و حسرت مي گفت كه دلش ميخواد من دوست پسرش باشم و چقدر حالم بد مي شد با شنيدن اين جمله .....قبل از اون دختر، زن ديگه اي هم همين حرف رو زده بود .... و من تازه با توضيحات يكي از بچه هاي اتاق(سلول ) فهميدم منظورشون از اين حرفها چيه؟ و اون موقع بود كه حتي وقتي كه مي خواستم از راهرو و يا پله ها رد بشم، سعي مي كردم حتي سرم رو بالا نگيرم و خيلي سريع رد مي شدم.... تا همين چند شب قبل با كابوس هاي چشمهايي از خواب بيدار ميشم كه در اون راهروهاي دوگرفته و كثيف بهم خيره شده بودند.....درگير اين فكر آزاردهنده شده بودم كه اگه ناهيد نبود و يا اگه يكي از اون زنهاي ريش دار خشن مثل همون زني كه شلوار كردي مي پوشيد....

مريم ميگه من تنها خبرنگاري هستم كه بند تنبيهي هاي اوين رو ديدم!!!!ا خب اگه براي بازديد رفته بودم مسلما شرايط فرق مي كرد ولي اون روز و شبي كه به عنوان يك زنداني در جمع شون بودم وضعيت خيلي فرق مي كرد...اون موقع براي من فقط رهايي از اون سلول ها مهم بود ....خيلي دلم ميخواست بدونم چرا ما رو به بند تنبيهي ها انداختند؟ حتي اگه متهم هم باشم كه اصلا هم خودم رو متهم نمي دونم....چرا بايد در معرض تجاوز قرار بگيرم؟ درسته كه زندان، زندانه و شرايط اجباري و خاص خودش رو داره، ولي بالاخره اونجا هم يك سلسله مراتبي هست و همه زنداني ها رو به اين بند نمي فرستند همون طوري كه روز بعد، ما هم رفتيم بند عمومي و اونجا ديگه مي شد مطمئن بود كه تا هيچ زنداني خودش نخواهد و به پيشنهادشون جواب نده، يك رابطه جنسي بين اون و زن زنداني ديگه اي شكل نمي گيره....

پي نوشت۱: روزهاي خوبي نبود روزهاي گذشته...هرچند خيلي خيلي كار مي كنم و خيلي هم كتاب مي خونم....خيلي تلاش كردم با فضاي واقعي زندگي ام دوباره ارتباط برقرار كنم ....برام مهمه كه بتونم در كشور خودم به كارم و زندگيم ادامه بدم ....پس اميدوارم خيلي زود اين روزهاي بد تموم بشه...

پي نوشت۲: راستي اين خبر خوب رو داشت يادم مي رفت. برابري ديه در دستور كار مجلس