۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۲, چهارشنبه

روشنا، روزت مبارک...

روشنا براي دريافت روزي هزار تومان 40 كيلو قند خرد مي‌كند (مي‌شكند) در برابر نگاه‌هاي متعجب من كه چطور مي‌تواند با دستان ظريف و كوچكش، اين كار را انجام دهد به شانه‌ها و كتف خود دست مي‌كشد و به آرامي مي‌گويد:دست‌ها، شونه و كمرم هميشه درد می گیره....

کسی، امروز را به کودکان کار تبریک نگفت یادداشتی هست که به مناسبت امروز برای روزنامه سرمایه نوشتم. از کارشون و از آروزهاشون. آرزوهایی که شاید خیلی خیلی کوچیک به نظر بیان و حتی آرزو نباشند به نظر خیلی ها ولی برای این کودکان خیلی بزرگند...روشنا دو تا آروز داره. یکی این که خانواده‌‌اش اين قدر پول داشته باشند كه برادرش به راحتي درس بخونه و دیگری این که مادرش یک پسر دیگه هم داشته باشه تا روشنا مجبور نباشه کار کنه و تنها آرزوی خانواده مختار اینه که پسرشون گلدوزی یاد بگیره .....

یاد تصاویری می افتم که از همین تلویزیون ایران پخش می شد فکر می کنم برای عید امسال بود...رئیس جمهور رفته بود یک بیمارستان عیادت کودکان و به هر کدوم از بچه ها هم یک ماشین و یا عروسک ساخت کشور چین هدیه می داد!!!!

از این همه تظاهر حالم بد میشه ....احتیاجی نیست یک اکیپ خبرنگار دعوت کنید و کودکانی رو که در بیمارستان های مجهز بستری شده اند، مورد مهروزی قرار بدید....کجا رفت سهام عدالت و پول نفتی که قرار بود سر سفره های این مردم بیچاره بیارید....این کودکان هم کودکان ایرانند، آینده سازان این کشور قراره باشند....چرا یک روز به این کودکان سر نمی زنید؟!!! چرا در اون هیات دولت، فکری برای حداقل بیمه و تامین اجتماعی این کودکان نمی کنید؟


پی نوشت:احساس می کنم کارم شده تکرار، تکرار، تکرار ....تکرار درد ، رنج و بدبختی ...ولی این تکرار رو ترجیح میدم به فراموشی و بیخیالی....

پی نوشت۲: دلم برای نوشتن در روزنامه تنگ شده بود....تمام روزهای این هفته قرار مصاحبه داشتم و البته بعدش به خونه برگشتم....هنوز تا آخر هفته احتیاج دارم به این که بیشتر خونه بمونم و بنویسم...در اون روزهای بد که پر از هیاهو بود و سروصدا، دلم برای سکوت مطلق خونه ام تنگ می شد...

پی نوشت۳: این هم دوتا مطلب خوندنی دیگه در همین مورد...