روزهاي شايد تقريبا زيادي بود كه هر وقت مي پرسيدند حالت چطوره؟ مي گفتم سعي مي كنم خوب باشم. ولي اين دو روز گذشته حالم خوب بوده . حس خيلي خيلي خوبي دارم... از اين حس هايي كه قلب رو قلقلك ميده.....و جالب اينجاست كه اين حس، هيچ دليل خاصي هم نداره...شايد هم يك دليلي داره و الان نمي دونم .....
در هر صورت اين رو مطمئنم كه اين روزهاي با حس بد تموم شده...بايد يك تشكر خيلي خيلي ويژه داشته باشم از زناني كه ايستادند تا بايستم....از مادرم و همه دوستان خوبم در كمپين يك ميليون امضا....و يك تشكر ويژه از سوسن عزيزم كه امروز، روز تولدش بود....چقدر در اين روزها ناراحتش كردم.. سنگ صبوري بود براي تمام لحظه هاي بدم .....تحمل مي كرد همه بداخلاقي ها و كلافه بودن هام رو ...و با هر تصميم احمقانه اي كه مي گرفتم چقدر اعصابش خورد مي شد...از تصميم براي هميشه رفتن تا جواب برادر ناشناسي كه ناشناس هم نيست را دادن....و چقدر حضورش مانعي بود بري گرفتار شدن در بحث ها و مشكلات بعدي....
و از دوست خوبي كه هرچند نمي تونم نامي ازش ببرم ولي هيچ وقت فراموش نمي كنم محبت هايي كه شايد هم ندانسته به من كرد؟! از دوست خوبي كه شنيد ناگفته هام رو با همون آرامش هميشگي اش
و از همه دوستان خوبي كه در همين فضاي مجازي، حضورشون و پيغام هاشون كلي انرژي بود براي ادامه دادن....
پي نوشت۱: اين لينك گزارش كامل زندگي مريم است كه در چند پست قبلي نوشته بودم...بايد يك تشكر هم بكنم از دوست خوب، اميد، كه هم يادداشت خوبي نوشت براي اين صفحه و هم اين كه من رو با مريم آشنا كرد و چقدر دوست دارم اين جملات مريم رو كه ميگه: من، خودم را رها کردم مثل يک برگ در روي يک دريا. مي دانم دريا دچار موج مي شود. دچار تلاطم مي شود. برگ را به اين طرف و آن طرف مي کوباند ولي بالاخره اين برگ يک جايي و يک روزي مي ايستد. اين برگ منم، به هر حال يک روزي يک جايي مي ايستم و آن روز که بايستم، ديگر چيزي اذيتم نمي کند.»
پي نوشت۲: دوست خوبي كه قرار بود قراري بگذاريم و در مورد روشنا صحبت كنيم، ميشه لطفا به من تلفن بزنيد چون متاسفانه شماره شما رو گم كردم.