یک: این گزارش در مورد یکی از خداهای هندی و تولدش و همین طور تولد پدر و مادرش و بحث هایی هست که همیشه من و دوست برای دادن پول برای گرفتن جشن تولد توسط همسایه های مجتمع برای این خدا داریم...این رو برای روزنامه اعتماد نوشته بودم...نمی دونستم چاپ شده یا نه...تا این که پدر سارا وقتی بهش تلفن زده بود از گزارش اینجانب تعریف کرده بود و همین باعث شد که پیداش کنم....الان لینکش رو میذارم اینجا و شاید بعدن سر فرصت بیشتر در این مورد نوشتم....در حاشیه جشن تولد خداهای هندی الله است اسم خدای من
دو: کلی نقشه کشیده بودم تا در ایام تعطیلات پایان سال دانشگاه، یک ترجمه هایی برای روزنامه اعتماد انجام بدم...مطالبی که خونده بودم و خیلی دوست داشتم...در مورد جامعه مدنی و فعالان زن و از این بحث ها...حالا البته اعتماد هنوز رفع توقیف نشده...ولی فکر کردم بهتره این ترجمه ها رو انجام بدم، بالاخره یکجایی برای چاپش پیدا می کنم دیگه
سه: گاهی توی ذهنم تصور می کنم که دارم وبلاگ می نویسم...دروغ چرا، این وبلاگ بخش ثابتی از زندگیم شده بود...حالا هر بار تصمیم گرفتم بنویسم، نشد...یک مساله دیگه هم هست...خیلی از چیزهایی که میخوام بنویسم، به نوعی به دوست هم ربط پیدا می کنه و من اصلن نمیخوام حریم خصوصی اش رو زیرپا بگذارم...از طرف دیگه هم همش این که بخوام ازش بپرسم که آیا مثلن می تونم در مورد فلان موضوع بنویسم، خیلی جالب نیست....مخصوصن این که حریم خصوصی برای دوست که اصلن از وبلاگ نویسی هم خوشش نمیاد و از طرفی فارسی زبان نیست که بتونه این وبلاگ رو هم بخونه خیلی گسترده تر از این حرفهاست...حالا اینه که همچنان این پرنده خارزار اینجا بلاتکلیف رها شده...
چهار: روز سوم عید امتحانها شروع شده بود و فرصتی برای خونه تکونی و از این حرفا نبود...حالا بعد از این که به اوضاع خونه سر و سامون بدم، میرم تا دو هفته ای بمونم یک شهر دور...شهر دور از شهر ما 15ساعت فاصله داره و توی خیابونهاش هم میمون داره گاهی...
دو: کلی نقشه کشیده بودم تا در ایام تعطیلات پایان سال دانشگاه، یک ترجمه هایی برای روزنامه اعتماد انجام بدم...مطالبی که خونده بودم و خیلی دوست داشتم...در مورد جامعه مدنی و فعالان زن و از این بحث ها...حالا البته اعتماد هنوز رفع توقیف نشده...ولی فکر کردم بهتره این ترجمه ها رو انجام بدم، بالاخره یکجایی برای چاپش پیدا می کنم دیگه
سه: گاهی توی ذهنم تصور می کنم که دارم وبلاگ می نویسم...دروغ چرا، این وبلاگ بخش ثابتی از زندگیم شده بود...حالا هر بار تصمیم گرفتم بنویسم، نشد...یک مساله دیگه هم هست...خیلی از چیزهایی که میخوام بنویسم، به نوعی به دوست هم ربط پیدا می کنه و من اصلن نمیخوام حریم خصوصی اش رو زیرپا بگذارم...از طرف دیگه هم همش این که بخوام ازش بپرسم که آیا مثلن می تونم در مورد فلان موضوع بنویسم، خیلی جالب نیست....مخصوصن این که حریم خصوصی برای دوست که اصلن از وبلاگ نویسی هم خوشش نمیاد و از طرفی فارسی زبان نیست که بتونه این وبلاگ رو هم بخونه خیلی گسترده تر از این حرفهاست...حالا اینه که همچنان این پرنده خارزار اینجا بلاتکلیف رها شده...
چهار: روز سوم عید امتحانها شروع شده بود و فرصتی برای خونه تکونی و از این حرفا نبود...حالا بعد از این که به اوضاع خونه سر و سامون بدم، میرم تا دو هفته ای بمونم یک شهر دور...شهر دور از شهر ما 15ساعت فاصله داره و توی خیابونهاش هم میمون داره گاهی...