توی شهر ما گدا به اون اندازه ای که باید باشه نیست، یعنی به اون اندازه ای که از هند انتظار داری...شاید حتی کمتر از خیابون های تهران...یک چهارراه سر راه کالج تا خونه هست که همیشه اونجا میشه یک سری گدا دید. این چهارراه نزدیک منطقه ایه که تعدادی بی خانمان یا گدا زندگی می کنند...بی خانمان یعنی این که از دیواره های پل به عنوان دیوار خونه استفاده می کنند و چند تا تیرک چوبی هم نصب می کنند و یکی دو تیکه پارچه کهنه می کشند روش و این میشه خونه شون...خونه ای برای تمام روزهای داغ تابستون های طولانی و مونسون یعنی فصل بارون های سیل آسا که ساعتها و ساعتها قطع نمیشه...زندگی عجیبی دارند گداهای هندی....بعضی وقتها که از کالج برمی گردم موتورم رو بک گوشه ای پارک می کنم و مشغول تماشا میشم...زنهایی که نشستند توی آفتاب و دارند شپش های سر همدیگه رو می کشند...بچه هایی که بین این همه جنگل و فضای سبز نزدیکترین نقطه به خیابون رو به عنوان توالت انتخاب می کنند و در حال تماشای ماشین ها و آدم ها، کارشون رو انجام میدن....مردهایی که با تشتی آب سرد دارند خودشون رو می شورند در حالی که فکر نمی کنم اون موهای به هم چسبیده چرک با یکهفته پشت سر هم دوش آب داغ گرفتن و استفاده از شامپو تمیز بشه...و زنانی که البته دارند کف خالی خونه هاشون رو یعنی کف پیاده رو رو تمیز می کنن...بچه ها هم که دنیایی دارند این وسط...بازی می کنند، گدایی می کنند، می رقصند...( این بی خانمان ها با زاغه نشین هایی که خونه هاشون از حلبی سخته میشه خیلی فرق داره و بعدن حتمن در مورد اونها هم توضیح میدم)
یک روز پشت چراغ قرمز سر همین چهارراه ایستاده بودم....دو تا بچه اومدند برای گدایی کردن ...یکی شون خیلی کوچولو بود شاید دوساله...صورت کثیف ولی بی نهایت بانمکی داشت با حرکات سر و دستی بانمک تر...هیچ سکه ای نداشتم که بخوام بهش بدم...اون وروجک هم که دیده بود ازش خوشم اومده همش اشاره می کرد که کلاهم رو بهش بدم...خواهرش یا شاید هم برادرش بود(از چهره اش تشخیص نمی دادم دختره یا پسر، یک پیراهن بلند هم تا پایین پاش پوشیده بود بدون شلوار) اون هم همش به کلاه اشاره می کرد و با صدای بلند می خندید و شکلک در می آورد...کلاه سبز رنگ، هدیه دوست بود و مسلمن حاضر نبودم به هیچکس بدمش...تولد مونا بود و وقتی برش بزرگی از کیک که داشت توی عسل و شکلات داغ غوطه می خورد با یک تیکه بستی بزرگ کنارش هم نتونسته بود یکخرده حس دلتنگی ام رو کم کنه، دوست پیشنهاد داده بود بریم مسافرت...اون هم شهری که دوساعت با ما فاصله داره و واقعن شبیه بهشت بود...سر راه یکی از معابد عجیب غریب مغازه های کوچیکی بود که تا این کلاه رو توی یکی از مغازه ها دیدم خوشم اومد...دوست هم خریدش و دیگه بعد از اون همیشه باهام بود...مخصوصن توی این روزهای همیشه پر از آفتاب هند...و حالا این وروجک کلاه رو می خواست...کلاه رو بهش ندادم هرچند همین دوهفته قبل کلاه توی کالج گم شد...
چند روز بعد از گم شدن کلاه دوباره پشت همون چراغ ایستاده بودیم...این بار با دوست داشتیم از یک موسسه برمی گشتیم...برادر یا خواهر اون وروجک رو دوباره از پشت دیدم...تلاش داشت تا موهای دوسانتی اش رو با یک کش کهنه ببنده...از این کش هایی که دور پول می بندند...با خنده به دوست گفتم این همون بچه ای بود که کلاهم رو می خواست...هنوز این جمله ام تموم نشده بود که اون بچه برگشت به سمتم...اینقدر شوک شدم که با صدای تقریبن بلند گفتم نه...یکی از چشمهاش از حدقه دراومده بود...معلوم بود این اتفاق به تازگی افتاده چون جای خالی چشمش زخم بود...یک رد سوختگی هم روی پیشونی اش داشت...نه دیگه می خندید و نه شکلک در می آورد و نه حتی کلاه جدیدم رو می خواست...تا وقتی برسیم خونه همین طور شوک زده و ناراحت به جای خالی اون چشمها و صحنه ای که بچه به سمتم برگشت فکر می کردم....وقتی توی فیلم زاعه نشین میلیونر دیده بودم این صحنه ها رو که چطور بچه ها رو کور می کنند، فکر می کردم شاید اغراق شده است... درد بی خانمان بودن برای اون بچه کم نبود که حالا باید کور هم بشه که دیگه هیچ راهی برای گریز از گدا بودن و برای خلاص شدن از بی خانمان بودن نداشته باشه... فقر چقدر می تونه آدمها رو بی رحم کنه وقتی این هندی های صبور و آروم و کم توقع می تونند این بلاها رو سر بچه ها بیارن...این روزها همش به جای خالی اون چشم فکر می کنم و به کلاهی که ایکاش به اون پسر یا دختر داده بودمش تا حداقل حالا جای خالی چشمش رو از گرمای شدید حفظ کنه ...
پی نوشت1: منظور از دوست در این نوشته و نوشته های بعدی همان "حضور مثبت و موثر" است.
پی نوشت2: دارم کم کم تصمیم می گیرم اسم وبلاگ رو عوض کنم...نمی دونم شاید یک اسمی بگذارم که بیشتر به درد نوشته هایی در مورد هند بخوره. از هر پیشنهادی در این زمینه استقبال می کنم :)
پی نوشت3: بیست و پنج سال پس از آن شب ، اولین ترجمه ام در روزنامه اعتماد هست...خب به این نتیجه رسیدم که توی این شرایط ترجمه گزارش هایی که دوست دارم، می تونه هم وضعیت خودم رو توی ترجمه بهتر کنه و هم این که امکان انتقال تجربیات و شناخت بیشتر از هند و فعالیت های زنان توی هند فراهم میشه...البته مطلب اول زیست محیطی بود ولی خب ماجرا از زبان یک زن روایت میشه که 25سال قبل وقتی بزرگترین فاجعه صنعتی تاریخ اتفاق میفته یک زن خانه دار بوده که بعد از مرگ تدریجی عزیزانش بر اثر این فاجعه تبدیل به یک اکتیویست و فعال اجتماعی میشه و بالاخره جایزه زیست محیطی گلدمن در سال 2004 بهش تعلق می گیره... با پول این جایزه یک سازمان غیردولتی تاسیس می کنه و مشغول ارائه خدمات به بچه های نسل دوم و سوم این فاجعه که اونها هم همگی معلول و یا بیمار ذهنی هستند میشه.
یک روز پشت چراغ قرمز سر همین چهارراه ایستاده بودم....دو تا بچه اومدند برای گدایی کردن ...یکی شون خیلی کوچولو بود شاید دوساله...صورت کثیف ولی بی نهایت بانمکی داشت با حرکات سر و دستی بانمک تر...هیچ سکه ای نداشتم که بخوام بهش بدم...اون وروجک هم که دیده بود ازش خوشم اومده همش اشاره می کرد که کلاهم رو بهش بدم...خواهرش یا شاید هم برادرش بود(از چهره اش تشخیص نمی دادم دختره یا پسر، یک پیراهن بلند هم تا پایین پاش پوشیده بود بدون شلوار) اون هم همش به کلاه اشاره می کرد و با صدای بلند می خندید و شکلک در می آورد...کلاه سبز رنگ، هدیه دوست بود و مسلمن حاضر نبودم به هیچکس بدمش...تولد مونا بود و وقتی برش بزرگی از کیک که داشت توی عسل و شکلات داغ غوطه می خورد با یک تیکه بستی بزرگ کنارش هم نتونسته بود یکخرده حس دلتنگی ام رو کم کنه، دوست پیشنهاد داده بود بریم مسافرت...اون هم شهری که دوساعت با ما فاصله داره و واقعن شبیه بهشت بود...سر راه یکی از معابد عجیب غریب مغازه های کوچیکی بود که تا این کلاه رو توی یکی از مغازه ها دیدم خوشم اومد...دوست هم خریدش و دیگه بعد از اون همیشه باهام بود...مخصوصن توی این روزهای همیشه پر از آفتاب هند...و حالا این وروجک کلاه رو می خواست...کلاه رو بهش ندادم هرچند همین دوهفته قبل کلاه توی کالج گم شد...
چند روز بعد از گم شدن کلاه دوباره پشت همون چراغ ایستاده بودیم...این بار با دوست داشتیم از یک موسسه برمی گشتیم...برادر یا خواهر اون وروجک رو دوباره از پشت دیدم...تلاش داشت تا موهای دوسانتی اش رو با یک کش کهنه ببنده...از این کش هایی که دور پول می بندند...با خنده به دوست گفتم این همون بچه ای بود که کلاهم رو می خواست...هنوز این جمله ام تموم نشده بود که اون بچه برگشت به سمتم...اینقدر شوک شدم که با صدای تقریبن بلند گفتم نه...یکی از چشمهاش از حدقه دراومده بود...معلوم بود این اتفاق به تازگی افتاده چون جای خالی چشمش زخم بود...یک رد سوختگی هم روی پیشونی اش داشت...نه دیگه می خندید و نه شکلک در می آورد و نه حتی کلاه جدیدم رو می خواست...تا وقتی برسیم خونه همین طور شوک زده و ناراحت به جای خالی اون چشمها و صحنه ای که بچه به سمتم برگشت فکر می کردم....وقتی توی فیلم زاعه نشین میلیونر دیده بودم این صحنه ها رو که چطور بچه ها رو کور می کنند، فکر می کردم شاید اغراق شده است... درد بی خانمان بودن برای اون بچه کم نبود که حالا باید کور هم بشه که دیگه هیچ راهی برای گریز از گدا بودن و برای خلاص شدن از بی خانمان بودن نداشته باشه... فقر چقدر می تونه آدمها رو بی رحم کنه وقتی این هندی های صبور و آروم و کم توقع می تونند این بلاها رو سر بچه ها بیارن...این روزها همش به جای خالی اون چشم فکر می کنم و به کلاهی که ایکاش به اون پسر یا دختر داده بودمش تا حداقل حالا جای خالی چشمش رو از گرمای شدید حفظ کنه ...
پی نوشت1: منظور از دوست در این نوشته و نوشته های بعدی همان "حضور مثبت و موثر" است.
پی نوشت2: دارم کم کم تصمیم می گیرم اسم وبلاگ رو عوض کنم...نمی دونم شاید یک اسمی بگذارم که بیشتر به درد نوشته هایی در مورد هند بخوره. از هر پیشنهادی در این زمینه استقبال می کنم :)
پی نوشت3: بیست و پنج سال پس از آن شب ، اولین ترجمه ام در روزنامه اعتماد هست...خب به این نتیجه رسیدم که توی این شرایط ترجمه گزارش هایی که دوست دارم، می تونه هم وضعیت خودم رو توی ترجمه بهتر کنه و هم این که امکان انتقال تجربیات و شناخت بیشتر از هند و فعالیت های زنان توی هند فراهم میشه...البته مطلب اول زیست محیطی بود ولی خب ماجرا از زبان یک زن روایت میشه که 25سال قبل وقتی بزرگترین فاجعه صنعتی تاریخ اتفاق میفته یک زن خانه دار بوده که بعد از مرگ تدریجی عزیزانش بر اثر این فاجعه تبدیل به یک اکتیویست و فعال اجتماعی میشه و بالاخره جایزه زیست محیطی گلدمن در سال 2004 بهش تعلق می گیره... با پول این جایزه یک سازمان غیردولتی تاسیس می کنه و مشغول ارائه خدمات به بچه های نسل دوم و سوم این فاجعه که اونها هم همگی معلول و یا بیمار ذهنی هستند میشه.