۱۳۸۶ مهر ۱, یکشنبه

یک عالمه گل گلایول


مگه میشه از یک دسته بزرگ گل، گذشت؟!!! حداقل کاری که میشه کرد اینه که وقتی کامل خشک شدند، گذاشت توی یک گلدون سفالی قشنگ برای گوشه اتاق....فقط نمی دونم چرا وقتی این دسته حداقل ۵۰تایی گلایول رو توی خیابون دست من می دیدند یک خرده با تعجب نگاه می کردند...تازه با همین دسته گل هم رفتیم یک کافی شاپ باحال...اونجا یک آقایی اومد و از این لوگوی(پین) کمپین که به مانتوم می زنم پرسید و خودش رو معرفی کرد و تازه فهمیدم که این آقا، پسر دوست خوبمون از فعالان کمپین هست....وقتی خواستیم من و میترا بیاییم، گفت که یکی از دوستانش که در صندلی کناری نشسته گفته که این گلها رو گلفروشی سر راه گذاشته بوده روی زمین و حتما من همون ها رو برداشتم...من هم با خوشحالی توضیح دادم که این گلها رو قرار بوده راننده های سرویس دانشگاه تهران روز اول مهر به دانشجوها بدهند ولی چون زیاد اومده ، من ازشون خواهش کردم به جای این که گلها رو کنار خیابون بگذارند به من بدهند...انصافن چرا باید این گلهای قشنگ امشب همراه با بقیه زباله ها به ماشین های حمل زباله انداخته می شد؟



پی نوشت۱: باید تمرین کنم بارها و بارها که نباید زود عصبانی شد....



پی نوشت۲: خیلی دلم برای این پیاده روی های طولانی تنگ شده بود...