۱۳۸۶ شهریور ۳۱, شنبه

خوشحالم که زنده موندی؟!!

امروز واقعن چیزی نمونده بود بمیرم... شاید دومین گاز رو به سیب زده بودم که احساس کردم یک تیکه کوچیک از سیب، توی گلوم گیر کرده...با یکی دو تا سرفه مشکل حل نشد و انگار این سیبه چسبیده بود به راه های تنفسی ام...تا خودم رو رسوندم آشپرخونه که مثلن یک لیوان آب بخورم تا این سیب بره پایین، وضعیت بدتر شد....چند تا تک سرفه کردم و دیدم نه واقعن دارم خفه میشم...از صدای سرفه هام دو سه نفری از بچه ها اومدند کمک ...سمیه طفلک سعی داشت با یک فشار به زیر معده ام کاری کنه که سیب بپره بیرون ...آیدا که همش می زد پشتم و سوسن هم این قدر شوک شده بوده که هیچ کاری نمی تونسته بکنه(البته اینها رو بعدن بهم گفتند) ...یکی دیگه هم گویا اصرار می کرده یک لیوان آب داغ بخورم...ولی نه تنها اون سیب لعنتی نمی رفت پایین یا این که نمی پرید بیرون از گلوم بلکه فقط چند ثانیه کوتاه کافی بود تا نفس کشیدنم بشه مثل آدمهایی که دارند نفس آخر رو می کشند... به خس خس افتاده بودم و اشکهام هم می ریخت...حالا جالب اینجا بود که اونور اپن اینقدر بحث داغ بود که کسی متوجه نمی شد این ور یکی داره می میره....


خلاصه شانس آوردم که در حالی که داشتم می مردم واقعن، سیب رفت پایین....یک چند دقیقه ای هم دراز کشیدم و یک کوچولو هم گریه کردم... دستهام می لرزید و حالم خوب نبود اصلن ....ولی خب خیلی زود خوب شدم...
بعدش سوسن می گفت که در اون شرایط با دیدن وضعیت من، فکرش تا آخر خط رفته وتنها چیزی که به ذهنش رسیده این بوده که تا به اورژانس زنگ بزنند و برسه،حتمن من خفه شدم و مردم و اون وقت باید چطور به مادرم خبر بدهند؟!!

آیدا هم اول از یک طرف با دیدن وضعیت من شوکه شده بوده و از طرف دیگه با دیدن سوسن که رنگش پریده و نمی تونسته هیچ عکس العملی نشون بده....

حالا جالب اینجاست که وقتی از سوسن خداحافظی کردم میگه خوشحالم که امروز نمردی!!!!

الان داشتم به این فکر می کردم که چقدر راحت آدمها می میرند....هرچند واقعن اون لحظه هیچ حسی نداشتم جز این که دلم نمیخواد با خفه شدن بمیرم اون هم در یکی از جلسات کمپین ... چقدر خودم هم خوشحالم که نمردم... مرگ بدی می شد...حالا این قدر این گلوم درد گرفته که احساس می کنم زخم شده ولی بهتر از اینه که می مردم....

پی نوشت: داشتم با ناهید خیرابی حرف می زدم چند روز قبل از این که پسرش سهیل آصفی رو دستگیر کنند...می گفت شادبودن در این شرایط سخت وظیفه است...اون روز خیلی از حرفهاش خوشم اومد و امروز بیشتر به این نتیجه می رسم که واقعن در این شرایط سخت، فقط آه و ناله و ناراحتی می تونه چه مشکلی رو حل کنه ...وقتی زندگی به همین راحتی پریدن یک تیکه سیب توی گلو می تونه به پایان برسه، پس دیگه چرا باید این همه تلخش کنیم این فرصت محدود رو....میشه به جای این همه حس بد داشتن، یک خرده تلاش کرد برای تغییر شرایط و ایجاد حس بهتر هم برای خودمون و هم دوستان مون....