وقتی ایران بودم، هروقت از رادیوها و تلویزیون های خارج از ایران برای مصاحبه در مورد یک موضوعی زنگ می زدند، همیشه می گفتم نه...دلم نمی خواست هیچ دردسری برای خودم و روزنامه درست بشه...همیشه هم می گفتم که خب یک روزنامه نگارم که فعلن روزنامه ای هست تا بنویسم و هرچیزی هم که می خواستم در حوزه زنان بنویسم و به دلیل محدودیت های روزنامه می دونستم که امکان چاپش نیست، توی سایت کمپین یک میلیون امضا می نوشتم....وقتی هم که اومدم هند، دیگه قضیه خیلی جدی تر شد و با خودم قرار گذاشتم حتی در مورد موضوعاتی که توی ایران اتفاق می افته و اطلاع دقیقی در موردش ندارم، هرچند هم که قبلن در موردش کار کرده باشم و اطلاعات داشته باشم، چیزی ننویسم
تحصیل در رشته جامعه شناسی و اون هم به زبان انگلیسی خیلی برام مهم تر از نوشتن بود....در ایام انتخابات هم باز هم ننوشتم...فقط چندخطی در مورد دادگاه های بعد از انتخابات نوشتم و یک پست هم برای آقای ابطحی که در مورد پستی بود که وقتی من و ناهید زندان بودیم، آقای ابطحی نوشته بود...و به همین سادگی یک روز که از خواب پاشدم، دیدم وبلاگم به دستور مقامات قضائی حذف شده...روز بعد حتی نسخه ذخیره شده پرنده خارزار هم توی جستجوی گوگل پیدا نمی شد....ناراحت بودم از این که چرا باید بدون هیچ هشدار قبلی و بدون هیچ فرصتی برای دفاع، این طور وبلاگم رو از همین فضای مجازی حذف کنند...هیچ آرشیوی هم از وبلاگم نداشتم، وقتی توی فیس بوک در این مورد نوشتم دوست خوبی کمکم کرد و تمام پست های وبلاگ رو از طریق گوگل ریدر پیدا کرد و برام ایمیل کرد و چون خوشبختانه پرنده خارزار، جزو وبلاگهایی بوده که دوست داشته و می خونده یک آرشیو هم از دوسال اول وبلاگ روی سی دی داشت که اونها رو هم پیدا کرد و برام ایمیل کرد....
الان هم باید فرصتی پیدا کنم و همه پست های وبلاگم رو دونه دونه دوباره پابلیش کنم...حاصل پنج سال نوشتن بود و به همه مطالبی که توی روزنامه و سایت تغییر برای برابری نوشته بودم، در پست های مختلف لینک داده بودم و هروقت خودم هم دنبال مطلبی می گشتم یا حتی می خواستم بدونم یک اتفاقی کی افتاده به وبلاگم سر می زدم....
حالا در این روزهایی که وبلاگستان هم دیگه رونق گذشته رو نداره، دوباره وبلاگی به همون اسم پرنده خارزار ایجاد کردم تا بیشتر از زندگی در هند بنویسم....تا این بار چه پیش آید