۱۳۸۸ فروردین ۲۳, یکشنبه

زندگی ای که راحت نیست


پیش نوشت: دوستی که تاحالا ندیدمش، ایمیل زده بود و کلی دلداری داده بود برای غم غربت چون خودش هم سالهاست در ایران زندگی نمی کنه...بعد از یک مدتی ایمیل زده بود و گفته بود داره میره سفر و چند روزی به اینترنت دسترسی نداره و خیلی نگرانه چون نوشته بودم کلی گریه می کنم و ایکاش قبل از سفرش حداقل ایمیلی بگم که حالم خوبه...ایمیل زدم و براش نوشتم همیشه شرمنده این محبت ها و مهربونی ها هستم...حالا این پست رو هم برای این دوست خوب نادیده می نویسم


یک: خوب نبودم، این قدر خوب نبودم که دوهفته از شروع کلاسهای کالج زبان گذشته بود و کلاس نمی رفتم...در خونه ای که برای دوهفته اجاره کرده بودم، می موندم و گریه می کردم...بعدازظهر ها با کابوس از خواب بیدار می شدم و صبحها هم که از اون بدتر...گلناز خیلی کمکم کرد...هر روز زنگ می زد و نمیذاشت توی خونه تنها بمونم...بالاخره دیدم این طوری نمیشه...با خودم گفتم دوره چهارماهه زبان رو میرم و بعدش هم یک بهونه ای پیدا می کنم برای نموندن و برمی گردم ایران...توی همین فکر و خیال بودم که مامان زنگ زد و گفت برای خونه مستاجر پیدا شده و باید خونه رو تحویل بدهند...باید خوشحال می شدم احتمالن...چون قراره با همون پول درس بخونم و اینجا زندگی کنم...اون شب هم با گلناز داشتم توی خیابون راه می رفتم...بعد از تلفن مامان، اینقدر توی خیابون زار زدم که الان هم فکر می کنم ناراحت میشم...همش تکرار می کردم اونجا خونه من بود...حالا هرچقدر گلناز اصرار داشت که دیگه اینجا خونه تویه و باید اینجا خونه ات رو بسازی، فایده نداشت...اینقدر اون خونه رو دوست داشتم که توان این رو نداشتم که وسایلش رو جمع کنم موقع اومدن و چون موعد قرارداد، خردادماه بود همه کارها رو به مامان سپردم...خانم صاحبخونه که خیلی ناراحت بود از رفتنم، آگهی داده بود روزنامه تا زودتر مشتری پیدا بشه و بتونه پول رهن رو بهم پس بده...می تونست این کار رو نکنه چون باید از یک ماه قبل خبر می دادم ولی یک ماه قبل خودم هم نمی دونستم که خبر بدم...به مامان گفته بود اینقدر دختر شما ساده بود و باصداقت که عجیب بود برای همه....راست می گفت...

دو: زندگی توی هند، راحت نیست...توی شهر پونا، فقط چند تا شهرک گاز لوله کشی دارند و بقیه باید از کپسول استفاده کنند. آب شیر برای خوردن مناسب نیست(فکر می کنم مثل همه جای دنیا و برعکس ایران باشه) تاکسی هم که وجود نداره و چیزی که هست سه چرخه های سقف دار بدون در هست که توی این جاده های ناصاف، حسابی حال کمر آدم رو می گیره...این سه چرخه ها که بهشون میگن ریکشا، کیلومترشمار هم داره و فقط کافیه تعرفه قیمت رو نداشته باشی تا حسابی گرون تر ازت بگیرن...در هر ماه باید هزینه خیلی زیادی برای رفت و آمد با این "ریکشا" ها داد...مثلن برای رفتن به کالج و برگشتن باید در هر روز ۵هزار تومان هزینه کنم تازه اگه هیچ مسیر دیگه ای نرم و فقط همین مسیر رو برم....اجاره خونه ولی خوبه و برعکس ایران...خونه ای که اجاره کردم توی یک مجتمع تقریبن نوساز هست..تمیز و خوبه و معمولیه و از همه مهم تر کابینت داره(خونه های قدیمی در هند چیزی به اسم کابینت و سینک ندارند..سینک شبیه یک حوض کوچیک هست و قفسه های سیمانی مثل تاقچه های قدیمی خونه های قدیمی ایرانی، کار کابینت رو انجام میده و فقط مجتمع های تقریبن نوساز کابینت دارند).ماهی ۱۶۰هزار تومان اجاره اش میشه با ۶۰۰هزار تومان رهن...(برای این قیمت ها رو می نویسم که اگه کسی دلش خواست بیاد هند، بدونه که باید چقدر هزینه کنه چون اینجا اون جوری که همه میگن ارزون نیست)..ولی کمتر خونه ای کولر برقی و گازی داره...همه از این پنکه های سقفی دارند...روزهای اول سخت بود ولی خب عادت کردم خیلی زود...به خاطر گرونی برق، وسایل برقی خیلی کم هست و حتی مغازه های فروش لوازم برقی هم اصلا مثل ایران نیست با اون همه مدل و تنوع...تاحالا صدای جاروبرقی از هیچ خونه ای نشنیدم...خدمتکارها هم جاروهای کوچیک عجیب غریبی دارند که با همون جارو می کنند خونه ها رو...ولی برعکس همه این موارد یک عالمه میوه و سبزی تازه هست با قیمت های خیلی خیلی ارزون....مردم تقریبن برای نیاز هر روز خرید می کنند و به همین دلیل هم خبری از اون یخچال های بزرگ و از همه مهم تر فریزر نیست...بقیه مواد غذایی هم از ایران خیلی ارزون تره مخصوصن این که فروشگاه های بزرگ، حراج های خیلی خوبی برای مواد غذایی دارند...

سه: روزی که این خونه رو تحویل گرفتم، اولن که کلی زمان برای تمیز کردن این خونه نوساز صرف شد چون مستاجرهای قبلی دوتا پسر بودند...بعد هم این که هیچ وسیله ای نداشتم...خونه فقط یک اجاق گاز دوشعله داشت بدون کپسول گاز و یک میز تحریر...توی هوای گرم اینجا، چقدر گشتم تا بتونم کپسول پیدا کنم بماند...آخر سر هم از روی یک آگهی به خونه چند تا دانشجوی ایرانی رسیدم و با خوشحالی تمام، گاز، مبلمان، تخت و کمدشون رو خریدم و خودم رو از شر دنیال وسیله گشتن راحت کردم هرچند فعلن فقط گاز دارم(همه اینا رو که میگم با قیمتی زیر ۲۵۰هزار تومان گرفتم)...اینجا وسایل چوبی خیلی گرون تر از ایرانه و همه دانشجوها وقتی درسشون تموم میشه وسایل شون رو برای فروش میذارن و به همین دلیل همیشه وسیله برای خریدن هست..از طرف دیگه به دلیل هوای شرجی اینجا وسایل خیلی زود مستهلک میشه و خرید وسایل نو به صرفه نیست...ولی چون این خواهر و برادر دانشجو یک ماه دیگه میخواستند برن ایران، من هم گفتم عجله ای ندارم برای وسایل(که البته دروغ گفتم!!!!!!) و این طوری شد که توی یک خونه پر از خالی مستقر شدم...ولی همین که گاز و یخچال و لپ تاب داشتم خوب بود...یک تشک هم از بازار خریده بودم با ملافه و متکا و مشکل زیادی نبود...

چهار: بعد از اون دوهفته ای که گفتم، راهی کالج شدم و هیچ روز دیگه ای هم غیبت نکردم...کلاسها خیلی خوب پیش میره...مخصوصن این که توی نوشتن پیشرفت خوبی کردم...از ساعت یازده تا سه و نیم کلاس داریم...فکر می کنم هشتاد درصد بچه های کالج ایرانی هستند، اون هم چه ایرانی ای!!!! علاوه بر اون در یک دوره زبان دیگه هم ثبت نام کردم که جز دو تا دوست کره ای، همه هندی هستند...نوزده بیست ساله با لهجه هایی عجیب...روز اول فکر می کردم هندی حرف میزنند...در مورد کلاسها و کالج در پست های بعدی مفصل تر می نویسم...

پنج: به دلیلی که در مورد گرونی ریکشا نوشتم، تصمیم گرفتم یک موتور بخرم ولی مشکل اینه که مسیرها رو بلد نیستم و از همه بدتر رانندگی هندی ها یک ترکیبی از حرکات دسته، انگار هنوز چراغ راهنما اختراع نشده...بعد هم از یک ماه دیگه تقریبن(شاید هم دوماه)فصل بارندگی شروع میشه و بارون های استوایی معلومه که چی هست...مسلمن توی اون بارون، نمی تونم با موتور رفت و آمد کنم...این بود که اتوبوس سوار شدن رو امتحان کردم...به جرات میگم تقریبن تنها غیرهندی هستم که توی این شهر سوار اتوبوس میشه...هزینه اش یک هفتم رفت و آمد با ریکشا میشه در مسیری که گفتم...ولی اتوبوس هاش مشابه اتوبوس های حداقل بیست و پنج سال پیش ایرانه...در مورد ماجراهای اتوبوس سوار شدن و بلیط های عجیب و غریب هندی، در پست بعدی می نویسم...

شش: چند روزی از عید گذشته بود که می خواستم بعد از مدتی بنویسم. ولی خبر دستگیری 12نفر از اعضای کمپین و مادران صلح منصرفم کرد..اینقدر عصبانی و ناراحت بودم که نمی تونستم فقط به یک لینک دادن بسنده کنم و یا همون حرفهای همیشگی رو تکرار کنم...این بود که صبر کردم تا دوستانم آزاد بشن...ولی محبوبه کرمی و خدیجه مقدم موندند توی زندان...حالا هرچقدر هم همه وکلا و قانون بگه که نمیشه برای افراد یکسان با اتهام های یکسان، احکام متناقض صادر کرد....چند روز بعد محبوبه آزاد شد و خدیجه توی زندان موند...اومدم بنویسم که خدیجه چرا باید توی زندان بمونه....میخواستم ایمیلی رو که برای عید فرستاده بود برام و شعرش رو بنویسم، گفتند که مادر محبوبه کرمی درگذشت درست روز بعد از آزادی محبوبه...و فردا خدیجه مقدم آزاد شد...کابوسی که بعد از مرگ مادر محبوبه به سراغم اومد، وحشتناک تر از اون چیزی بود که بشه گفت...چی میشه گفت در این شرایط جز تسلیت....چیکار میشه کرد؟چند بار باید گفت که مگه ما چی میخواهیم جز ابتدایی ترین حقوق انسانی...چرا این همه ناراحتی به خانواده ها تحمیل می کنید....آقایانی که اعتقادات شدید مذهبی دارند و داعیه دار دفاع از اسلام و بنیان نظام و با همین داعیه داری این همه فشار به فعالان اجتماعی، زنان و دانشجویان وارد می کنند، نمی ترسند از فرداها؟

هفت: دادگاه داریم روز ۲۶ فروردین ماه...درست در همون روزی که دوسال پیش از زندان دوهفته ای آزاد شدیم...ناهید، سارا ایمانیان(که بعد از شب اول دستگیری آزاد شد) و من...دیگه یادم نمیاد چند بار تجدید وقت کردند و هر بار به دلیلی دادگاه برگزار نشد تا این که بالاخره شعبه سیزده بدون قاضی شد و پرونده رو فرستادند شعبه ۲۸. حالا این بار خیلی خیلی نگران تر از روزهایی هستم که می رفتیم و دادگاه تشکیل نمی شد...به تنها چیزی که الان احتیاج دارم، یک حکم تبرئه است و هر حکم بد احتمالی، تمام برنامه ریزی هام رو بهم می ریزه....خوشبختانه نسیم و رها با همین اتهام و همین مدت زندان، بهشون حکم تبرئه داده شد...از طرفی ناراحتم که ناهید عزیز که حالا دیگه ماه های آخر حاملگی اش رو می گذرونه باز هم باید بره دادگاه....ایکاش حداقل دادگاه وقتی برگزار می شد که اونجا بودم...

هشت: باید یک فکری به حال این وبلاگ فیلترشده بکنم مخصوصن این که از این به بعد میخوام عکس هم بگذارم از هند و زندگی در اینجا و دلم میخواد حداقل تعداد بیشتری به این وبلاگ دسترسی داشته باشند...ولی نمی دونم چه فکری؟!