یک: برای شرکت در سیمنار مقام زن که این روزها در سازمان ملل داره برگزار میشه، دعوت شده بودم. برای گرفتن ویزا رفته بودم دوبی. ویزا نداند به این دلیل که گفتند متاهل نیستی و همسر و فرزند در ایران نداری. وقتی پرسیدند اگه وقتی در آمریکا هستی بفهمی که اگه برگردی ایران، برات مشکل امنیتی ایجاد شده، چیکار می کنی؟ با قاطعیت گفتم برمی گردم چون آمریکا هیچ وقت انتخابم برای زندگی نبوده. اونجا هم بهشون گفتم که این چه مفهومی داره که به یک زن برای شرکت در سمینار مقام زن به این دلیل که متاهل نیست ویزا داده نشه!!! اون هم سمیناری که هدف اصلی اش رفع تبعیض علیه زنان است. اون روز فکر می کردم خیلی بهم توهین شده. وقتی برمی گشتم خونه دوستم، گم شدم. دوست داشتم در این سمینار شرکت کنم چون تجربه ای می شد برام شاید تکرار نشدنی. وقتی با گریه به مریم زنگ زدم، گفت حتمن مصلحتی در کار بوده و مونای همیشه سبز هم اعتقاد داشت که حتمن این امر نشانه ای برای اتفاقی بعدی است و به این نشانه ها توجه کن. موندم دوبی و سفر دوه روزه ام شد نه روزه تا وقتی برمی گردم واقعیت خیلی چیزها رو بفهمم. واقعیاتی که باعث شد در شرایط سخت تصمیماتی بگیرم که سفر به هند شد نتیجه اش. امروز به تمام اتفاقاتی که افتاده به عنوان یک نشانه نگاه می کنم و خوشحالم از این که نتونستم برم آمریکا.
دو: روز سه شنبه صبح ، تنها مسافر به هند بودم که گریه می کرد. کمتر از یک ربع به پرواز هواپیما مونده بود و هنوز توی صف کنتزل گذرنامه مونده بودم و اینقدر ناراحت بودم که نمی تونستم از دیگران خواهش کنم تا نوبت شون رو به من بدهند. اس ام اس های دوستان عزیزم که همچنان توی سالن مونده بودند، گریه هام رو بیشتر می کرد. وقتی سوار هواپیما شدم باز هم گریه کردم. هر وقت می خوابیدم و بیدار می شدم باز گریه می کردم . وقنی رسیدم فرودگاه بمبئی، چمدونم پیدا نمی شد و وقتی اومدم بیرون از سالن، راننده تاکسی ای که قرار بود منتظرم باشه، نبود. تلفن هم نداشتم تا تماس بگیرم. با دو تا چمدون سنگین اینقدر بیرون فرودگاه نشستم تا خسته شده و رفتم دنبال تلفن. بالاخره قرار شد خودم تاکسی بگیرم و برم پونا. این در حالی بود که فرودگاه به مقصد پونا تاکسی نداشت و باید به یکی از همین راننده ها اعتماد می کردم. تا سوار تاکسی شدم پلیس اومد و راننده رو دستگیر کرد. من هم که انگلیسی ام در حدی نیست که بفهمم چه اتفاقی افتاده و فقط این رو می فهمیدم که می گفت برای امنیت خود شماست.(بقیه اش رو بعدن می نویسم)
سه: این شهر شلوغ رو رو دوست دارم، صدای بوق ریکشاها و ماشین ها توی این ترافیک شدید اذیتم نمی کنه. هوا خیلی گرمه الان. 38درجه بالای صفر که تا دو هفته دیگه به 50درجه هم میرسه. روزی 2ساعت هم برق قطع میشه و کمتر خونه ای کولر داره، همه از این پنکه های سقفی قدیمی دارند. زاغه نشین ها، همه جای شهر هستند، حتی در پولدارنشین ترین منطقه شهر . عاشق موتورسواری شدم، در حالی که بار اول کلی ترسیدم. دیروز یک جفت صندل از گوشه خیابون خریدم و چند تا دامن از یک مغازه و از شر کفش و شلوار جین پوشیدن در این هوای گرم راحت شدم.
چهار: در هتل ها و خونه های کوچه ای که الان خونه گرفتم، بسیاری از طرفداران" اوشو" زندگی می کنند؛ زن و مرد بیشتر اروپایی و کمتر آسیایی، پیراهن های بلند قرمز رنگ یک مدل می پوشند. ماهها و بعضی هم سالهاست که اینجا موندند. خیلی آروم هستند و یه همون اندازه عجیب. وقتی برم خونه جدید، اینترنت هم خواهم داشت و بیشتر در مورد اتقاقات عجیب و غریب اینجا می نویسم و عکس هم میذارم.
پنج: روز جهانی زن بر همه زنان بخصوص زنانی که برای برابری و رفع تبعیض تلاش می کنند، مبارک...
شش: اگه دلتنگی و گریه های شدید گاه و بیگاه بگذاره، همه چیز خوب پیش میره.