امروز رفته بودم مجله زنان....تقریبن نصف چندساعتی رو که در دفتر مجله بودم، گریه می کردم...البته این گریه کردن برنامه امروزم نیست، دوهفته ای میشه که به هر بهونه ای اشکهام سرازیر میشه...وقتی می خواستم برای آخرین بار از دفتر مجله بیام بیرون یاد پارسال افتاده بودم...اومدم بگم به خانم شرکت که چه خاطره ای بود ولی مگه اشکهام میذاشت...ولی باید می گفتم...پارسال دوسه روز بعد از آزادی از زندان، رفته بودم دیدن خانم شرکت...داشتم از خاطرات زندان حرف می زدم...از خاطراتی که ننوشتم هیچ وقت...رویاکریمی مجد هم بود...یکدفعه خانم شرکت بدون هیچ مقدمه ای پرسید: محبوبه، فکر می کنی تا کی می تونی این طوری ادامه بدی؟ انصافن از این سوال کلی شوک شده بودم...یکخرده فکر کردم و گفتم حداقل تا چندین سال بعد....امروز اما بیرون در با کلی گریه به خانم شرکت گفتم: طوری بریدم که دیگه فکر نمی کنم بتونم ادامه بدم...
خیلی کلنجار رفتم با خودم که در این مورد بنویسم یا ننویسم، دوهفته تموم...همه ماجرا از بعد از اون بحثی که پیش اومد و بعد از این که نوشتن از لایحه حمایت از خانواده در روزنامه ممنوع شد، شروع شد...الان نمیخوام در مورد اون روز توضیح بیشتری بدم، ولی امروز به مریم خورسند که انصافن حضورش، صبوری اش و مهربونی هاش باعث شده خیلی از تصمیمات به ظاهر عجولانه رو کنار بگذارم، می گفتم که می شد برخورد انسانی تری با آدمی صورت بگیره که می دونستند کی هست، و وقتی دوهفته بعد از زندان، اومده این روزنامه قراره از چی بنویسه....می شد برخورد انسانی تری با من صورت بگیره که در یک سال و نیم گذشته در روزنامه اعتماد از حقوق زنان نوشتم بدون این که حتی یک بار جوابیه ای و یا توضیحی در مورد نوشته هام به دفتر روزنامه ارسال بشه...
شاید ولی فقط شاید اگه یک خبرنگار بودم و در زمینه حقوق زنان فعالیت نمی کردم، الان این قدر سخت نبود نشستن و ننوشتن از لایحه ای که تصویبش می تونه بخش زیادی از تلاش های این سالهای اخیر زنان و مردان برابری خواه رو به هدر بده...ولی این سخته که ببینی حتی روزنامه جام جم در اون چهارشنبه ای که قرار بود لایحه در مجلس مطرح بشه، تیتر یک روزنامه شون رو به مخالفت با لایحه اختصاص داده و از مصاحبه ام با رئیس جمهور و بقیه موارد استفاده کرده و ما در روزنامه اعتماد حق نداریم در این مورد بنویسیم...این سخته که در این یک سال و نیم اخیر، بحث رفع تبعیض های قانونی علیه زنان و برابری حقوقی زنان و مردان، چندین بار تیتر دو و یک روزنامه شده باشه و حالا در این شرایط حساس بگن که نمی تونید بنویسید...خب وقتی این لایحه تصویب شد، دیگه چه فرقی می کنه که بتونیم بنویسیم....قراره سالها بنویسیم تا دوباره به شرایط فعلی برگردیم!!!
ولی ایکاش فقط مساله این بود...اگه واقعا برخورد انسانی تری شده بود، این طور اذیت نمی شدم که تمام این روزها، بارها وسط اتاق گروه اجتماعی که امکان نداره یک روزی هرجای دنیا هم که باشم، فراموش کنم خاطرات و مهربونی بچه هاش رو، زار بزنم که چرا در این شرایط، نباید بنویسم...
پی نوشت۱: یک تلنگر بزرگ بود این برخورد...تلنگری که باعث شد به تردیدهای یک سال گذشته ام پایان بدم...حالا می دونم دیگه دلم نمی خواد یک بار دیگه از روزنامه دیگه ای شروع کنم...دلم می خواست در روزنامه ای که دوستش داشتم و هنوز هم خیلی دوستش دارم، بنویسم...
پی نوشت۲:دوستی میگه یک مبارز! این همه گریه نمی کنه...نمی دونم کی گفته من مبارزم! مگه قراره ما کار انقلابی بکینم؟ من فقط یک تلاشگرم که برای بهبود زندگی خودم و زنان کشورم تلاش می کنم...ولی این روزها گویا فراموش کردم که خودم هم وجود دارم...
پی نوشت۳: فردا، کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز دوساله میشه...یادش بخیر اولین گزارش افتتاح کمپین رو در شرایطی نوشتم که کامپیوتر خونه ام خراب شده بود و اینترنت نداشتم...کمپین بزرگ شده حالا، دوساله شده با کلی اعضای جدید که خیلی هامون حتی همدیگه رو نمی شناسیم...هر کس در گوشه ای از این خاک و البته خارج از این خاک تلاش می کنه برای آگاه کردن زنان و مردان ایرانی از قانون تبعیض آمیز...امروز داشتم با خودم فکر می کردم کی آخرین گزارش کمپین رو می نویسه...کی واقعا کی قوانین تبعیض آمیز در کشورم تغییر می کنه...می دونم شاید دیگه نخوام خبرنگار باشم، ولی این رو می دونم که تا آخرین نفس، برای تغییر قانون تبعیض آمیز تلاش می کنم...