۱۳۸۷ خرداد ۱۸, شنبه

این خانه را سراسر دود گرفته است!!!

يك: رفتيم كردستان با اكيپ دوستان گروه اجتماعي روزنامه و چندتاي ديگه از دوستان...سفر معركه اي بود...سردشت، مريوان، بانه، اورامانات، پاوه، كرمانشاه و شهر نودشه كه عاشق آرامش و زيبايي و سكوتش شدم، مرز ايران و عراق با اون جاده زيباي پيچ درپيچ باريك وحشتناك،تپه هاي سبز سبز با تك درختهاي دورافتاده از هم...آبشارهاي زيبا و درياچه زريبار....همه چيز خيلي قشنگ تر از اون بود كه بشه درچند خط نوشت...يك تشكر ويژه از سليمان كه ليدر اين سفر شده بود و اكيپ دوازده نفره مون در سردشت مهمون خانواده اش بود و كلي شرمنده مهربوني ها و مهمون نوازي شون شديم...

دو:شانس آوردم اساسي...ساعت شش امروز صبح برگشتم خونه...وقتي در رو باز كردم با خودم فكر مي كردم كه چرا در ظرف پنج روز اين همه خونه كثيف شده...وقتي در حمام رو باز كردم ديدم تمام ديوارها و كف رو حجم غليظي از دوده پوشونده!!!! ولي قضيه خيلي بدتر از اينها بود...حتي تمام عروسك هاي داخل اتاق خواب هم سياه و دوده زده شدند...همه جا سياده و دوده زده شده...خب خيلي شانس آوردم كه خونه آتيش نگرفته...حالا بايد بعد از رفع مشگل سيم كشي، يك فكري بكنم براي تميزكردن خونه...

سه: دوهفته ميشه كه اثاث كشي كردم به اين خونه جديد...نسبت به اين خونه حس خيلي خيلي خوبي دارم...سه سال در خونه قبلي زندگي كرده بودم و ماه هاي آخر ديگه نمي تونستم خونه رو تحمل كنم...حالت تعليق عجيبي داشت، وقتي قرارداد اجاره اش رو بسته بودم به صاحبخونه گفته بودم شايد شش ماه بيشتر نمونم(مثلا پذيرش گرفته بودم و در فكر رفتن بودم)...شش ماه تبديل به سه سال شد...الان كلي خوشحالم كه نرفتم....به اين خونه اما حس خوبي دارم هرچند الان شده شبيه غارهاي انسان هاي اوليه با اين حجم دوده...

چهار: خونه جديد يكجورايي شبيه خونه دوارن بچگي هام هست چون پشت پنجره هاش درخت داره...درخت ها در شيبي كوچيكي قرار گرفتند كه پشت پنجره خونه هست....اين محله جديد رو هم خيلي دوست دارم...هرچند يكخرده زياد شيب داره ولي آرامش خاصي داره با يك عالمه درخت و البته كلاغ!!

پنج: دوست خوب وبلاگي اي كه تاحالا نديدمش زنگ زده بود و نگران بود از اين كه نوشته بودم بايد چهارميليون بيشتر از سال گذشته براي رهن همون آپارتماني كه در اون زندگي مي كنم هزينه كنم...مي دونم تا آخر دنيا مديون حمايت هاي پدر و مادرم هستم كه هرچند اعلام استقلال كردم و دارم تنها زندگي مي كنم ولي هميشه حواس شون به مسائل مالي ام هست....با ده ميليون توماني كه بهم دادند هم آپارتمان قبلي رو عوض كردم و هم محله اي رو كه ديگه دوست نداشتم...با اين شرايط سخت زندگي در ايران كه روزبروز هم سخت تر ميشه نمي دونم بايد تا كي وابسته حمايت هاي خانواده بود...هرچند براي رسيدن به همين درجه از استقلال هم كلي جون كنده بودم ولي امسال واقعا بدون حمايت خانواده ام امكان ادامه زندگي مستقل وجود نداشت...

شش: دوستي ميگه وقتي وبلاگ نمي نويسي، نگرانت ميشم...اين پست هم شرح اين روزهايم بود براي رفع نگراني مريم عزيزم...