۱۳۸۶ آبان ۲۶, شنبه

این هم گزارش زاهدان


هنوز وارد شيرآباد نشده، کودکان بسياري را مي بينيم که در گوشه و کنار خيابان هاي منتهي به ميدان نشسته اند بر گالن هايي سفيدرنگ و بعضي هايشان هم گالن در دست به سختي به سوي ماشين ها مي دوند. فقط کافي است سرعت ماشين را کم کني که از هر سو هجوم بياورند براي فروش مايعي که در گالن ها است؛ بنزين. تا شيشه ماشين را پايين مي کشيم که قيمت را بپرسيم همزمان چندين صورت آفتاب سوخته از شيشه به داخل ماشين سرک مي کشند؛ «گالني 10 هزار تومان، من 9500 مي فروشم، براي من بنزينش خالص تره؛ چند مي خواي هر گالن؟». ....

امروز گزارش زاهدان در روزنامه چاپ شد....حالا این که وقتی رفتم صفحه بندی دیدم صفحه آگهی خورده پایینش و باید از مطلب کم کنم، چقدر ناراحت شدم بماند... از گزارش اصلی کم نشد و با یک عکس کوچک مشکل حل شد اما مطلبی که در مورد آموزش ایدز در کوچه پس کوچه های شیرآباد نوشته بودم، نصفش رو مجبور شدم حذف کنم....هرچند این اولین مطلبی بود که در مورد ایدز می نوشتم و اسمم رو پاش ننوشته بودم(به این دلیل که پای گزارش اصلی صفحه اسم خودم بود و دو بار اسم یک نفر در صفحه تکرار نمیشه)...در هر صورت خودم این گزارش رو خیلی دوست دارم...

پی نوشت۱: ستار می گفت برای پدربزرگش زن خریدند سه میلیون تومان....در روزنامه کلمه خریدن شده گرفتن....و در سایت شده زن گرفتن با سه میلیون تومان مهریه....(حالا این که چرا این اتفاقات افتاده بماند)...

پی نوشت۲: رکوردر خراب شده بود واقعا، بردم تعمیرگاه سامسونگ و گفتند که باید صد تا ۱۵۰هزار تومان هزینه کنم تا شاید بتونند فایل های صدایی رو که روش هست، نگه دارند و تازه اگه بتونند این کار رو بکنند دو هفته طول می کشه حداقل...حالا قیمت خود این رکوردر صد تومن بود پارسال...من هم با شرمندگی تمام، ایمیل زدم به دکتر گوهری و ازش خواستم اطلاعاتی رو که در مورد شهر زاهدان و حاشیه نشینی در این شهر بود برام بنویسه و ایمیل کنه تا بتونم گزارشم رو باهاش شروع کنم....و بعد هم گزارش رو با یادآوری همه جاهایی که رفته بودیم و حرفهایی که زده شد نوشتم...این شد که امروز این گزارش آماده شد...با یک تشکر ویژه از این استاد خوب که در روزهایی که تازه از ایران رفته و مسلمن خودش کلی کار داره این متن رو برام نوشته بود....

پی نوشت۳: رفته بودیم کوه، خیلی خوب بود و کلی هم خندیدیم...وقتی برگشتم از ساعت ۴بعدازظهر تا دو شب خوابیدم و بعد بیدار شدم تا همین گزارش زاهدان رو بنویسم.....این احساس رو داشتم که وقتی من خواب بودم همه شهر از بین رفته و من تنهای تنها موندم...این قدر این حس واقعی بود که تا مدتی حتی نمی تونستم پرده اتاق رو کنار بزنم....داشتم الان فکر می کردم که چقدر حس وحشتناکی بوده....

پی نوشت۴: عکس هایی هم که مهدی حسنی از این مناطق گرفته بود هفته قبل به دلیلی زودتر از این گزارش در روزنامه کار شد...لینکش چند تا پست پایین تر هست...