یک:دلارام می گفت از روزی که حکم زندانش تائید شده بود تا روزی که حکم زندانش توسط آیت الله شاهرودی به طور موقت لغو نشده، پدرش رو ندیده....چون پدرش که بیماری قلبی هم داره هر روز ساعت۸صبح از خونه می رفته بیرون و تا ۱۰شب هم برنمی گشته...این در حالیه که پدر دلارام از خونه بیرون نمی رفته زیاد...دلیلش هم این بوده که می گفته:اگه مامورها بیان دم در برای دستگیری و بردن دلارام و اگه از من آدرس خونه اش رو بپرسم نمی تونم بهشون دروغ بگم در حالی که نمی تونم هم دخترم رو تحویل شون بدم...واقعا چرا باید حاصل یک عمر صداقت و تلاش در این کشور این باشه!!!!
دو: چند روز قبل سوار مترو شده بودم...یک پسر حدودا ۹ساله نشسته بود کنار مادرش...با چشمهای تقریبا کشیده، گونه های برجسته، دندون موشی فاصله دار....یک بسته چیپس دستش بود این پسر...به آرومی یک دونه چیپس برمی داشت، در چیپس رو می پیچوند، چیپس رو می خورد به همون آرومی و بعد دوباره در چیپس رو باز می کرد و یک دونه چیپس دیگه و ....از دیدن این صحنه این قدر حس عجیبی بهم دست داد که نشستم کف مترو....همین طور به پسرک نگاه می کردم و تکرار می کردم زیر لب که پسرم کی حق داره این آرامش رو از تو بگیره!!!شاید چشمهای کمی کشیده اش شبیه شایان خواهرزاده عزیزم بود....نمی دونم چرا گریه ام گرفته بود وقتی فکر می کردم که چرا باید آرامش و دنیای این پسر کوچیک با فکر جنگ و بدبختی و گرسنگی بمباران بشه....هرچند نمی دونم اصلن این پسر کوچیک به جنگ فکر می کرد....
سه: سایت زنستان به دستور دادسرای اتاق اینترنت وزارت ارشاد توقیف شد....
چهارم: یک چیزهایی بود که می خواستم بگم و بنویسم....ولی در بعضی موارد سکوت و نگفتن بهترین کاره....فقط می خواستم این رو بگم که چه فرقی می کنه بین ما و کسانی که کیهان می نویسند....اونها هم وقتی نمی خواهند حقیقت رو بگن و یا وقتی میخوان یک طرفه به قاضی بروند و شرایط رو به نفع خودشون تغییر بدهند، همون کاری رو می کنند که ما کردیم....
پنجم: هیچ حسی بدتر از این نیست که یک دوست به چشمهات نگاه کنه و دروغ بگه....
ششم: این روزها باز هم حس خوبی دارم...هرچند بعضی روزهاش این قدر بدند...این قدر بد بد که نمی دونم چطور میشه تحمل شون کرد ولی باز هم حس خوبی دارم....