خبر دستگيري رو كه شنيدم زدم زير گريه...دروغ چرا؟ اولين باره كه براي دستگيري يك مرد گريه كردم...همش با خودم ميگم به چه جرمي بايد الان دكتر رزاقي در همون سلول هاي هميشه روشن و پر از بوي ناي اوين باشه؟ به جرم فعاليت در حوزه جامعه مدني....به جرم توانمندسازي سازمان هاي غيردولتي...به جرم تلاش براي تعميق دموكراسي....به چه جرم ماندن و خانه نشين نشدن...ايمان گويا وقتي در زندان بودم از اون روز نوشته بود...هنوز كنشگران پلمپ نشده بود كه يك روز سر ناهار كلي بحث شد در مورد حمله به ايران همون روزهايي كه هنوز بوي جنگ اين همه نزديك به ما نبود...من با تعصب و بغض مي گفتم كه امكان نداره اجازه بدم كه به كشورم حمله بشه!!! و دكتر رزاقي مي گفت با آرامش كه دمكراسي با جنگ و تحريم به دست نمياد...و قرار بود بنويسيم از صلح و جامعه مدني هرچند پلمپ ناگهاني و بدون دليل كنشگران ديگه جايي نذاشت براي ادامه نوشتن و فعاليت...حالا در روزهايي كه بوي جنگ همين نزديكي هاست بايد دكتر رزاقي پشت ديوارهاي بلند اوين بماند در نگراني تا ديگر ننويسد از اين كه جامعه مدني، جامعه اي صلح جو است و كنشگران اين حوزه بايد تلاش كنند براي برقراري صلح پايدار...
مي خواستم براي دكتر رزاقي بنويسم اين چند روز ولي واقعن نمي دونم چي بايد بنويسم وقتي با يادآوري خاطرات اون روزها نمي تونم باز جلوي اشكهام رو بگيرم...چی باید بنویسم وقتی که درحقيقت آشنايي با دكتر رزاقي و كنشگران باعث شد وارد حوزه جامعه مدني بشم و بعد هم فعاليت در حوزه زنان...كه اگه اين آشنايي و آشنايي هاي بعدي نبود، من هم الان نااميد در يك گوشه اي از دنيا داشتم درس مي خوندم از روي اجبار تا شايد يك روزي اين روزهاي بد تموم بشه...اما حالا حداقل ياد گرفتم بايد بود و تلاش كرد براي تغيير حتي اگه تلاش هامون سالها بعد به نتيجه برسه كه هيچ چيزي هم يك شبه حاصل نميشه...و مسلمن فقط من نبودم كه از كنشگران، كنشگر شدم....
چي بايد بنويسم وقتي اين قدر دوست بود برام كه در مشكلات خصوصي زندگي ام هم راهنمايي مي خواستم ازش...ايكاش خيلي زود آزادبشه....
پی نوشت: دوستان خوب، سايتي با نام فعال جامعه مدني، سهراب رزاقي را آزاد كنيد راه اندازي كردند ... لوگويي هم هست براي آزادي دكتر رزاقي....استاد خوبي كه بسيار آموختيم از او...