۱۳۸۵ اسفند ۲۵, جمعه

مسیح و وبلاگ‌نویسی دوباره


جلوتري ها مي شنوند ، نرم برمي گردند ، با طرح خنده اي بر لب به ما نگاه مي كنند و باز بلند بلند مي خندند، بعد به ما پشت مي كنند، راهشان را مي گيرند و مي روند.
حالا ما مانده ايم و ... حالا من مانده ام و راه سختي كه پيش روي من است و خنده مسافري كه در كوپه لوكس اين قطاري كه هيچ چيزش به هيچ چيزيم نمي آيد به سرعت كند دست هاي من بر صفحه كليد خيره شده است ....

مسیح دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کرده :" اما امروز كه هر آنچه در روزنامه مي نويسم ديگر همه آنچه نيست كه مي خواهم بنويسم ، دوباره كوله پشتي ام را با خروار خروار كلماتي كه روي دست و دلم باد كرده بودند برداشتم و آمدم تا شايد اهالي اين خانه به سلام دوباره مهمان ناخوانده ديروز و امروزشان پاسخ گويند".

پی نوشت: خوشحالم از این که دوباره می نویسی....