ديشب ساعت هشت شب از خونه مادرم برگشتم. از پل عبور عابر پياده رد شدم و بايد از خيابون كم عرض روبروي خونه رد بشم تا به خونه ام برسم. تا پام رو توي خيابون مي گذارم يك سمند زرد رنگ از خيابون مشرف به پل، به موازات من حركت مي كنه و راننده اش با خونسردي تمام، از روي پام رد ميشه . جيغ بلندي مي كشم ....مرد داره خيره به من نگاه مي كنه و من كه تعادلم رو از دست دادم، پرت ميشم روي زمين... مثل چي ترسيدم.... احساس مي كنم الان همه بدنم زير چرخهاي ماشين له ميشه. قلبم داره از دهنم درمياد.... راننده حتي همون لحظه ترمز نمي كنه. با خونسردي ماشين روجلوتر متوقف مي كنه. نمي دونم چرا فكر مي كنم دوباره ميخواد من رو زير بگيره...
مردي حدودا چهل و شش هفت ساله از ماشين پياده ميشه و به سمت من كه كف خيابون ولو شدم مياد...تميز و مرتب لباس پوشيده و عينك زده. يكي از دستهاش هم توي جيب شلوارش هست. خودم رو با درد و ناراحتي جمع و جور مي كنم و سرش داد مي زنم كه تو مگه من رو نديدي؟!!!
مرد با همون خونسردي ميگه نخير خانوم، شما رو نديدم. دلم ميخواد بلند بشم و بزنمش. آخه چطور امكان داره من رو با 174سانتي متر قد كه كاپشن تقريبا رنگ روشن هم پوشيدم نديده باشه در حالي كه با خونسردي تمام به چشماي من خيره شده بود و تازه بر فرض مثال هم كه نديده باشه، اين آقا يك انسان رو زير گرفته و نه يك بچه گربه رو كه اين طور خونسرد برخورد مي كنه....
با گريه و جيغ و داد بهش ميگم تو مطمئني كه من رو نديدي؟ ميگه بله خانوم. ...من هم داد مي زنم كه خب حالا كه اين طوره برو... يكي دو تا زن جمع شدند و مرد ميگه حالا اگه بخواهيد من مي تونم برسونمتون بيمارستان....ميگم نه.
با درد از جام بلند ميشم و ميرم خونه ام كه در پنجاه متري اون ماشين قرار گرفته. وقتي به زور از پله ها بالا ميرم و به طبقه چهارم مي رسم از درد شروع مي كنم به گريه كردن.... فقط مي تونم به ميترا زنگ بزنم تا بياد و بريم بيمارستان. سوسن تلفني حرف مي زنه باهام تا آروم تر بشم و ميترا هم برسه. شهلا زودتر از ميترا ميرسه و ميريم بيمارستان.
پام رو گچ گرفتند البته خدا رو شكر پام نشكسته بود و گفتند كه بايد تا دو هفته در گچ بمونه تا هيچ فشاري بهش وارد نشه چون ضربه ديده ....و حالا من موندم و كابوس نگاه هاي خونسرد يك مرد...
پي نوشت: واقعا خوشحالم كه اتفاق بدتري نيفتاد...همش با خودم ميگم اگه شديدتر بهم زده بود....الان وضعيت خيلي خنده داري دارم....سوسن از صبح تاحالا براي شاد كردن من كلي گفته و خنديديم....تازه كلي هم تمرين كرديم تا با چوب زير بغل راه برم....ولي خيلي سخت تر از اون چيزيه كه فكرش رو مي كردم....بعد از هر چند قدم هم خنده ام ميگره و هم اين كه دستام خيلي خسته ميشن...
پي نوشت: اين رو يادم رفت بنويسم. اين باند روي گچ پام سبز رنگ هست و نميشه روش يادگاري نوشت ....فقط با ماژيك ميشه نوشت اون هم به سختي....يادم باشه اگه دكتري كه پام رو گچ گرفت ديدم يك اعتراضي بهش بكنم!!!