این گزارشی است که خودم هم برای نوشتنش چندبار گریه کردم البته به جز گریه های روزی که با گروه همراه شده بودم...چون همش یاد خاطرات اون روز و حرفهای اعضای گروه می افتادم....یکبار هم حالم خیلی بد شد وقتی علی تعریف می کرد از روزهای تبعید به جزیره...از همون روزهایی که معتاد مجرم بود....از کرم هایی که زنده زنده داشتند این بیچاره ها رو می خوردند....دلم می خواست بدونم این رفتارهای غیرانسانی ریشه در چی داشته؟ مسلما اسلام برای اعتیاد، یک چنین مجازات هایی تعیین نکرده بوده!!!!
پی نوشت۱: این گزارش رو خیلی دوست دارم چون هرکدوم از اعضای گروه سرگذشت جداگانه ای با بقیه داشت....یکی همسر استاد دانشگاه بود که حالا اچ.آی.وی گرفته و دیگری یک مرفه بی درد و اون یکی یک دستفروش کارتن خواب....ولی همه شون انسان های شریفی بودند....آدم هایی که درسته که ما و امثال ما و این جامعه بیمار برخورد خوبی باهاشون نداشته ولی اونها بدون هیچ نفرتی شروع کردن به اطلاع رسانی در مورد این بیماری تا از ابتلای یک انسان دیگه به ایدز جلوگیری کنند...من هم از بودن در جمع این آدمها کلی چیز جدید یاد گرفتم و البته این رو به همشون هم گفتم و ازشون تشکر کردم....هروقت با یک بیمار ایدزی برخورد کردید فراموش نکنید که فردا ممکنه نوبت من و شما باشه ....