۱۳۸۴ تیر ۳۰, پنجشنبه

تو رو خدا نزنید


قرار بود ساعت ۵ روبروی در دانشگاه تهران در حمایت از گنجی جمع بشیم. یک سری از بچه های روزنامه می گفتند نمی خوان کتک بخورن و من هم می گفتم بابا یک تجمع آرومه مگه هفته قبل سلیمی نمین در تحلیل اینکه احمدی نژاد جزو گروگان گیرها نبوده می گفت حتی اگه هم بوده کار بدی نکرده چون این حق یک دانشجو و شهرونده که به هر چیزی بخواد اعتراض کنه .سولماز می گفت تو انگار باز یادت رفته یا دلت برای کتک خوردن تنگ شده مگه آخر هفته عروسی برادرت نیست و من هم می گفتم مگه قراره چیکار کنیم .تجمع می کنیم و بر می گردیم.ساعت ۲۰ دقیقه به پنج هنوز روبروی دانشگاه کسی نبود .روی سکوی کنار نرده ها منتظر بقیه بچه ها نشسته بودم که ماشینهای نیروی انتظامی اومدند و اونجا پارک کردند.افسری که از ماشین نرده دار پیاده شد گفت خانوم پاشید از اینجا برید.گفتم خستم اینجا نشستم .جوابی رو که شنیدم باور نمی کردم وقتی بردیم ترتیب...........حالت سر جاش میاد.واقعا اینجا جای موندن نبود.به بچه ها تلفن زدم و گفتم چه خبره و قرار شد این سمت خیابون منظر بمونم.هر دو سمت خیابون پر بود از مامورها و لباس شخصی ها و برادران انصار که دیگه علنا به همه گیر می دادند که اینجا وانستید.یکسری به همراه همسر گنجی سر خیابون۱۶ آذر بودند.همه شروع کردند شعار دادن و نیروی انتظامی هم به همه فحش می داد و کتک میزد.اول خیلی ها ترسیده بودند ولی کم کم جرات پیدا کردند.ماها که به سمت میدون انقلاب اومدیم از هر طرف محاصره شده بودیم .اونها هم از هر طرف حمله می کردند و کتک می زدند.برخورد نیروی انتظامی همه رو غافلگیر کرده بود .تو این چند سال هیچوقت اینطور در تجمعات کسی رو نزده بودند.در حال فرار بودیم که یک سرباز همینطور با باتوم منو می زد و پشت سر هم می گفت ....سگ.یک لحظه دیگه نتونستم تحمل کنم و با تمام قدرت در حالیکه جیغ می زدم ....سگ خودتی سعی کردم باتوم رو ازش بگیرم.حجت عصبانی شد و شروع کرد به زدن سربازه .یکدفعه ۷ -۸ نفری ریختند سر من و حجت و نفیسه .به زور و با کمک مردم رفتیم تو سینما ولی در اصلی بسته بود و ما تو نگهبانی گیر افتادیم.فرمانده ای که در ماجرای گروگان گیری مدرسه پسرونه باهاش مصاحبه کرده بودیم اومد و با عصبانیت هلمون داد بیرون تا سربازهاش ما رو ببرند.با گریه جیغ زدم تو که با گروگان گیر مدرسه اینطور برخورد نکردی چرا حالا ما رو می زنی.تازه دلش سوخت که سربازی که من و حجت جواب فحش هاش رو داده بودیم اومد و ما رو با باتوم می زد و می گفت کثافتها حالا به من فحش می دید.با کتک ما رو بردند بیرون .حجت اینقدرکتک خورده بود که از حال رفته بود .نفیسه عزیز هم جیغ می زد تو رو خدا نذارید حجتم رو ببرند. حجت رو روی زمین می کشیدند ناخنهای حجت شکسته بود مقنعه نفیسه از سرش افتاده بود و ما هنوز کتک می خوردیم و از همه می خواستیم نذارن حجت رو ببرند که یکدفعه یکی از انصار وقتی نفیسه رو دید که بدون مقنعه دستای شوهرش حجت رو گرفته بود به نفیسه حمله کرد یکی از دوستای حجت به کمکون اومد و تازه اون موقع مردم بعد از این همه کتک خوردن ما به خودشون جرات دادند و بهشون حمله کردند تا ما بتونیم به سمت جمعیت بریم. وقتی توی پاساژ نشستیم تا حجت بتونه نفس بکشه یکی از برادران لباس شخصی که جلوی چشم خودمون حجت رو کتک زده بود اومد و گفت پسرم می خوای زنگ بزنم آمبولانس بیاد و بریم دکتر .اینها همشون وحشی اند .نفیسه رنگش پریده بود و من هم پشت سر هم می گفتم نه شما لطف دارید الان حالش خوب میشه و ما خودمون میریم.اگه حجت رو می بردند.....

سر برگشتن وقتی سولماز منو با اون سر و وضع دید نتونست تحمل کنه و من هم نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم ...

به خدا ما اومده بودیم از کسی که به جرم اندیشیدن در زندان در حال جان دادن است حمایت کنیم .نه قصد داشتیم اخلال در نظم ایجاد کنیم و نه به دستو اونور مرزی ها اومده بودیم .

ساعت ۸ شب هنوز تمام خیابونهای مشرف به دانشگاه در محاصره نیروی انتظامی و لباس شخصیها بود. مردم با تعجب و ترس به اونها نگاه می کردند و بعضی دخترها هم ناخوداگاه روسری هاشون رو جلو می کشیدند.و من این بار می ترسیدم از آینده ای که ......

{این مطلب رو نوشتم چون شاید آخرین فریادمان باشد}