۱۳۸۴ تیر ۱۴, سه‌شنبه

روز هاي ....



اين روزها حوصله هيچ كاري ندارم .جالب اينجاست كه به خاطر مراسم ازدواج برادرم بايد كلي كار انجام بدم.صبحها كه سر كار نميرم و گزارش هم نمي نويسم.بعداز ظهرها هم دير به روزنامه مي رسم .ولي در عوض تا نزديكهاي صبح بيدار مي مونم و كتاب مي خونم .به سرم زده پذيرش بگيرم و براي ادامه تحصيل به يك كشور خيلي دور برم .شايد كلمبيا يا مكزيك .از شانس بد پرونده ام به مشكل برخورده و بايد در اين شرايط پيگير اون هم باشم.اين هفته مي تونم بعد از يكسال خواهرزاده هاي عزيزم رو ببينم .مخصوصا شايان كه به اندازه تمام زندگيم دوستش دارم .يك پسر زرنگ و بامزه .طفلك سه سال قبل كه مي خواستم از ايران برم مي گفت خاله آخه چرا مي خواي بري بيا با ما زندگي كن مي توني شبها اتاق من بخوابي.دنياي بچه ها هميشه برام خيلي جالب بوده .دنيايي كه در اون دروغ و ريا جايي نداره.گاهي اوقات فكر مي كنم ما بيشتر به حضور و محبت بچه ها در زندگيمون احتياج داريم تا اونها به ما .چند روز قبل آقايي در خيابون دستش رو بلند كرد تا بزنه تو گوش دختر كوچولوش.يك دفعه با عصبانيت گفتم آقا بچه تون رو نزنيد.پونه حسابي عصباني شده بود و مي گفت مگه تو وكيل بچه هايي.ولي آخه اگه كسي هنوز نمي تونه مسئوليت يك بچه رو بپذيره چرا بايد ازدواج كنه و بچه دار بشه. نمي دونم شايد هم نبايد به اين راحتي در مورد ديگرون قضاوت كرد مخصوصا وقتي بچه ها گريه مي كنند و جيغ مي زنند .من كه هر وقت برادرزاده ام مي خواد جيغ بزنه هيچي بهش نميگم طوري كه آخر سر خودش با صداي گرفته ميگه ااه عمه بد بي تربيت