چند ماه قبل بود كه يك روز تابستوني با نازلي و مريم و رها و بقيه دوستان در يك پاركي دور هم جمع شده بوديم براي بحث هاي مربوط به سايت كمپين. اونجا كلي در مورد مسائل ديگه هم بحث شد. پيشنهادم اين بود كه وقتي با اعضاي كمپين صحبت ميشه در مورد فعاليت هاشون، ازشون بخواهيم كه از تجربه هاي زندگي خودشون هم بگن. اونجا خودم يكي دومورد از زندگيم گفتم كه مريم و نازلي كلي تعجب كرده بودند و خلاصه با جسارت هم پذيرفتم كه مثلن خودم هم حاضرم كه چنين مصاجبه اي باهام بشه.
ولي روز مصاحبه كه شد، ديدم نمي تونم...خيلي سخت بود برام نشستن در جاي مصاحبه شونده و حرف زدن از سالهايي كه الان كه نگاه مي كنم مي بينم همش به نوعي مبارزه بوده براي رسيدن به جايي كه امروز در اون قرار گرفتم ....
ولي وقتي حميده، متن مصاحبه رو براي اديت فرستاد، ياد نامه اي افتادم كه دوست ناديده اي كه از خوانندگان اين وبلاگه برام نوشته بود....زندگي خيلي سختي رو گذرونده بود و حالا تونسته بود با تلاشهاش به ثبات و آرامش برسه....نگران بود كه با فعاليت در حوزه زنان دچار مشكل بشه و يكي از دوستانش بهش گفته بود كه ماها با اونها فرق داريم....گفته بود كه ماها زناني هستيم كه از لحاظ مالي، خانوادگي، فرهنگي و اجتماعي با بقيه فرق داريم...زناني كه هميشه پشتوانه هاي قوي داشتند و با زندان و بيكاري و ...مشكلاتي براشون پيش نمياد...
با خودم فكر كردم كه چند نفر ديگه هم دارند مثل اون فكر مي كنند...مگه وقتي در جمع دوستان خودم بحث ميشه و از ازدواج هاي سنتي درون فاميلي ميگم كه انگار هيچ گريزي ازش نبود، همه تعجب نمي كنند...و بلافاصله هم ميگن آخه خودت 32سال داري و داري مستقل زندگي مي كني ....اين بود كه به متن مصاحبه اضافه كردم كه در خانواده اي كاملا سنتي بزرگ شدم كه هيچ كدام از فاميل سابقه فعاليت اجتماعي، فرهنگي و سياسي نداشتند...از ازدواج هاي سنتي درون فاميلي نوشتم كه انگار سرنوشت محتوم دختران فاميل بود....از تلاشهايي كه براي رسيدن به زندگي مستقل داشتم، كم گفتم ولي توضيح شرايط نشون ميده كه چقدر سخت بود....از تغييراتي گفتم كه حالا ديگه رخ داده در زندگي دختران فاميل...
و البته از حمايت هاي خانواده ام هم گفتم كه اگه نبود حمايت هاشون، مسلما نمي تونستم ادامه بدم....بعضي وقتها كه فكر مي كنم مي بينم براي اونها هم كه كاملا سنتي هستند و تحت فشار همين عرف سركوبگر، سخت بوده تحمل همه نه گفتن هاي من به اين شرايط....
اين روزها كه به گذشته فكر مي كنم مي بينم كه چقدر تلاش كردم و چقدر مبارزه....چقدر بزرگ شدم با اين تلاشها و حاصل همين تلاشهاست كه باعث شده الان اعتماد به نفس بالايي داشته باشم....كه الان به زن بودنم افتخار مي كنم و به اين كه به سلطه عرف و سنت تن ندادم... به اين افتخار مي كنم كه با اين همه شرايط سختي كه بهمون تحميل شد، باز هم دست از تلاش برنداشتيم.... با خودم فكر مي كنم اين روزها كه بايد بيشتر بنويسم....
پي نوشت: بعضي آدمها هستند كه خيلي آروم و بيصدا وارد زندگي مون ميشن...آدمهايي كه كمتر حرف مي زنند، كمتر كنجكاوي مي كنند ولي بعضي وقتها حرفهايي مي زنند كه باعث ميشه تا مدتها با خودت درگيري فكري داشته باشي...اين آدمها رو خيلي دوست دارم...اين آدم رو دوست دارم....آدمهايي كه اينقدر خودشون هستند و بدون تظاهر كه خيلي راحت مي توني باهاشون حرف بزني...آدمهايي كه به خاطر اين كه خودت هستي و بدون تظاهر، دركت مي كنند....آدمي شايد با تفاوت هاي بسيار ولي از جنس صداقت و رك بودن هاي خودم....
پي نوشت۲: اين هم لينك مصاحبه با خودم:يك فنجان چاي با روزنامه نگار فمينيست...
پي نوشت۳: در پاسخ به دوستاني كه ميگن نميشه كامنت گذاشت: چون اين وبلاگ فيلتر شده امكان كامنت گذاشتن از طرف دوستاني كه با فيلترشكن وارد ميشن، نيست...خودم هم نمي دونم بايد براي حل اين مشكل چيكار كنم...