اين روزها هم زياد فرصت وبگردي نداشتم و البته ندارم تا اين كه وقتي رفته بودم خونه مادرم، دوستم تماس گرفت و گفت: نمي دونم چرا اينها اين همه دارند بهت فحش ميدن؟ و اون هم به اسم دوستات؟!!! تازه بعد از توضيحاتش فهميدم چي شده و اومدم پرنده خارزار( فيلترنشده كه راه انداختم تازگي)ديدم چه خبره. دوستم ميگه افرادي كه اينها رو نوشتن، ميخوان كه تو عصباني بشي...من هم خنديدم البته و گفتم عصباني نميشم چرا بايد از اين دروغ ها و توهين ها اون هم از جانب كساني كه اين قدر شجاعت ندارند تا با نام واقعي شون بنويسند، عصباني بشم.
الان هم راستش خيلي شلوغ تر از اين هست اين روزهام كه بخوام وبلاگ بنويسم، ولي ميخوام يكبار براي هميشه توضيحاتي در مورد چند تا موضوع بدم و بعد ديگه هرچي دل تنگ بعضي دوستان؟!!! خواست بگويند.
يك:شرط آزادبودنم، ننوشتن بود....ننوشتن از چيزهايي كه نبايد مي نوشتم، شايد هم فقط يك تهديد بود و البته به نظر برادري كه نمي خواستم برادر بنامش، يك توصيه...تا چندماهي بعد از زندان بي نهايت عصباني بودم...از اين مدل عصبانيت ها كه نمي توني حرف بزني در موردش...و چون نبايد مي نوشتم فكر مي كردم تنها موردي كه مي تونه بهم كمك كنه نوشتنه!!! ننوشتم ولي....روزهاي خيلي سختي بود...موسسه اي كه در اون كار مي كردم و دوستش داشتم، پلمپ شده بود...بعد از چندين سال مستقل بودن، حالا هيچ كاري نداشتم هرچند خوشبختانه يك ماه و نيم بعد اومدم روزنامه اعتماد...دروغ چرا، تاچندماهي هيچ جا احساس امنيت نمي كردم و شبها با لامپ روشن مي خوابيدم.... اون روزهاي سخت گذشت ولي....بارها براي شركت در كنفرانس خارج از ايران دعوت شدم ولي نرفتم...پيشنهادهاي كاري خيلي خوبي داشتم ولي قبول نكردم...با هيچ شبكه اي و يا سايتي در مورد هيچ موضوعي مصاحبه نكردم....و حتي براي يك سفر خيلي كوتاه هم از ايران خارج نشدم....برام مهم بود كه بتونم در كشور خودم كار كنم، در كشور خودم و براي بهتر شدن زندگي خودم و مردم تلاش كنم، مي خواستم بمونم و در دادگاه شركت كنم...در دادگاه از خودم دفاع كنم...از خواسته هامون...موندم و تبرئه شدم...تبرئه نمي شدم هم باز مي موندم...در دادگاه بعدي هم همين طور...بعد از اون اما دلم ميخواد برم يك سفر چندروزه... اينها رو نوشتم تا بگم كه اگه مي خواستم پناهندگي بگيرم و يا هرچيز ديگه اي، بايد همون روزها مي رفتم نه اين كه اينقدر بمونم تا تبرئه بشم....
دوم: ايران موندن يا مهاجرت كردن يك انتخابه، انتخابي كاملا شخصي، حتي پناهنده شدن هم يك انتخابه...ولي من به عنوان يك خبرنگار و فعال حوزه زنان هيچ وقت به هيچ كشوري پناهنده نميشم...فعاليت سياسي هم نمي كنم كه بخوام پناهنده سياسي بشم....همه كساني كه مي شناسندم، مي دونند كه چه حسي به وطن دارم....اينجا وطنمه ....همين جا هم بارها نوشتم كه چه حسي به وطنم دارم به خانواده ام و به دوستانم كه حاضر نيستم با دنيا عوض شون كنم...
سوم: اين خيلي بده كه آدم شرمنده باشه از اين كه هويت واقعي خودش رو بكار ببره حتي در كامنت گذاشتن...ولي انصافن افراد مجهول الهويه شجاعي كه در مورد ترسو بودنم اظهار نظر مي كنند، با اسامي دوستان صميمي من كامنت نگذارند...
چهارم: در مورد مصاحبه پدر عشا و اظهارات ايرنا مي تونيد در اين نوشته الناز بيشتر بخونيد...فقط اين رو هم بايد بگم كه پدر عشا فقط با سايت تغيير براي برابري مصاحبه نكرده بود و مسلما مصاحبه هاي صوتي و تصويري ديگه اي هم از ايشون در مورد وضعيت عشا در دسترس هست...