این روزهایی که گذشتند و روزهایی که می آیند، این قدر در دنیای واقعی کار داشتم و دارم که فرصتی برای این وبلاگ نبود....هرچند که شاید اگه حوصله ای برای اینجا بود فرصت هم پیدا می شد مثل همین الان که ساعت یک و نیم شبه و در حالی که دیشب هم ساعت چهار صبح خوابیده بودم نشستم و دارم می نویسم در حالی که از شدت خستگی چند ساعت قبل حالت ضعف و بیهوشی داشتم!!!
شاید باید می نوشتم از روزهایی که به رغم خستگی زیاد، خیلی دوست شون دارم... از گروه مون که کلی میشه ازشون/از ما نوشت و خندید....شاید هم باید می نوشتم از این حس خوبی که دارم....حتی می نوشتم از گزارش هایی که نوشتم و دوست شون داشتم حتی ....این چند روز که نه ولی باز از چند روز دیگه میخوام بیشتر اینجا بنویسم...
من شدم برعکس همه فکر می کنم...همه وقتی نمی خواهند دیگه بنویسند اعلام می کنند و من وقتی قراره بیشتر بنویسم!!!!